
سلام این داستان منه اسمم الناز و الان ۲۵ سالمه این اتفاق تقریباً ۱۰ سال پیش یعنی اون موقع ۱۵ سالم بود این اتفاق برام افتاد و دعا میکنم که این اتفاق برای هیچکس نیفته حتی برای دشمنانم.
تازه به جدیدمون محله اسبابکشی کرده بودیم اونجا یه خونه که تقریباً قدیمی بود با قیمت خیلی پایین خریدیم. خانواده ما ۵ نفره است منو دوتا خواهرام و پدر و مادرم که من بچه ی اخر خانواده هستم خواهر بزرگتر من که هفت سال از من بزرگتره اسمش فاطمه است. خواهر وسطیم که ۴ سال از من بزرگتره اسمش زهرا و مامانم اسمش لیلاست بابامم اسمش علی است
بابام برای یه کاری از اصفهان به مشهد رفته بود تقریباً یک هفته از اسباب کشیمون گذشته بود که مامانم و اینا اون روز که شنبه بود موقعی که میخواستم برم کلاس زبان به من گفتند که میخوان برن خونه خالم اینا مراقب خودت باش گفتم باشه
وارد کلاس زبان شدم و روی صندلی عقبی نشستم کنار من یک پسره نشسته بود که خیلی جذاب بود. تو ذهنم گفتم« خیلی کراشه 😍 باید مخشرو بزنم » سر صحبت رو باهاش باز کردم .گفتم « سلام ببخشید شما اهل همین محله هستین » گفتش« نه خونمون یکم اون ور تر ازین محله است اسمت چیه» گفتم « اسمم الناز هستش اسم تو چیه » گفت « اسمم جوادهست» الناز « از آشنایی با تو خوشبخت » جواد « همچنین » تو ذهنم گفتم « انگار این پسره هم از من خوشش میاد»
ادامه دارد...