ویرگول
ورودثبت نام
فریبا نیک پور
فریبا نیک پور
فریبا نیک پور
فریبا نیک پور
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

وقتی اون بخواد

وقتی اون بخواد

سال‌ها پیش تصمیم گرفتم در مورد یک سال از زندگیم ـ که سخت در مسیر خودشناسی بودم و کلی از درس‌هایی که گرفته بودم یادداشت داشتم ـ یک کتاب بنویسم. چند صفحه‌ای نوشتم و به باسوادترین آدمِ نزدیک زندگیم نشون دادم. چون لحن نوشته‌هام خودمونی بود، یک‌جوری شرحه شرحه م کرد که کلاً اون پروژه رو تعطیل کردم و چند وقت بعد، کل یادداشت‌هام رو با اون چند صفحه پاک‌نویس ریختم دور.

بعد از گذشت حدود ده سال، وقتی برای سومین بار، و سومین رشته رفتم دانشگاه و مترجمی انگلیسی می خوندم، چند تا درس داشتیم مثل انشا. تو اولین درس، استادم که مدیر گروه مترجمی هستن، توی دومین یا سومین جلسه ازم خواستن برم دفترشون، تو خود دانشگاه؛ تمام کلاس‌های ما آنلاینه. ایشون هم پیشنهاد دادن که: «دست‌به‌قلمت، نوشتنت خیلی خوبه؛ بیا اینجا شروع کن به مقاله‌نویسی.»

بغضم ترکید، کلی گریه کردم، قصه کتاب و تو ذوق خوردنم رو براشون تعریف کردم و باز از سر لطف ایشون کلی از نوشته‌های انگلیسی من تعریف کردن. هنوز یادمه اون روز احساس می‌کردم یکی قبلاً یک کامیون خاک ریخته سرم و استاد هم اون روز یکی‌دو تا بیل خاک از روم برداشتن؛ ولی دقیقاً جایی که چشم هام نور رو ببینه و راه برای نفس کشیدنم باز بشه.

در ضمن، ایشون فرمودن که اعتقاد دارن ماموریتشون اینه که حتی دو درجه زندگی دانشجوهاشون رو به سمت مثبت تغییر جهت بدن؛ اون وقت در چند سال آینده، چه تغییر زیادی رو باعث خواهند شد. به این ترتیب به من جرأت دادن که انشاها و مقاله‌های بعدیم رو با گردنِ فراز بخونم.

قصه‌م تازه از اینجا شروع می‌شه.

 

دو سال از دیدار من با ایشون گذشته بود و من هنوز دانشجوی این استاد بودم. توی یکی از کلاس‌ها، به دلیلی متوجه تاریخ تولد ایشون شدم؛ که اتفاقی تو همون ترم بود. نزدیک تولدشون، با کلی خجالت از ایشون خواستم آدرس بدن که براشون گل بفرستم. ایشون هم از سر مهربونی گفتن: «همین که توجه کردی مرسی.» من باز اصرار کردم و بعد از کلی اصرار فرمودن فلان روز دانشگاه ام بیا همون‌جا.

گفتم: «چشم استاد، می‌رسم دست بوس.»
روز موعود، کاپشن و کیف و کفش زرد و فسفری پوشیدم. یه پاکت زرد و یه گل زرد برای استاد گرفتم و رفتم دانشگاه. دفتر استاد توی یکی از راهروهای مخوف و تاریک دانشگاهه، یه جای پرت، یه اتاق کوچیک. تو راه فکر می‌کردم حتماً دستشون رو توی دفتر می‌بوسم، قدردانی‌مو اعلام می‌کنم و زود برمی‌گردم، چون از پر مشغله گیشون خبر دارم.

رسیدم دانشگاه و کلی دنبالشون گشتم؛ پیداشون نکردم که دیدم سالن همایش شلوغه. رفتم نزدیک، حراست گفتن ورودی‌های جدیدن و به خاطرشون کل دانشگاه جمع‌ان. رفتم داخل؛ جای سوزن انداختن نبود. حتی کنار دیوارها دو ردیف، آدم ایستاده بود. باز از حراست دم در سراغ استادم رو گرفتم. استاد رو نشونم دادن؛ ردیف اول، صندلی دوم. معاون رئیس دانشگاه هم روی سن مشغول سخنرانی بود و همه خیره به سن.

سالن از جایی که من ایستاده بودم پله می‌خورد و به سمت پایین می‌رفت تا به سن و ردیف اول برسه. یعنی برای رسیدن به خانم دکتر، استادم، باید یه فَشِن‌شو می‌رفتم، زیر نگاهِ همه سالن! داشتم فکر می‌کردم برگردم، برم، چی کار کنم؟ که آقای حراست گفت: «برو.» گفتم: «وسط سخنرانی بی‌ادبیه.» گفت: «پس اینجا وای نَسا.» که دیگه مجبور شدم خجالت رو بذارم کنار و برم طرف استاد.

توی اون چند تا پله، بخاطر رنگ‌های زرد و فسفری‌ای که پوشیده بودم، سنگینیِ نگاه‌ها رو می‌فهمیدم. تا بالاخره به استادم رسیدم. ایشون، مثل همیشه که بزرگوارن، به پای منِ شاگردشون بلند شدن و با هم دست دادیم. همین که دست ایشون تو دستم بود، پاکت و گل رو گذاشتم، جلوی پاشون دولا شدم و دستشون رو بوسیدم و فقط گفتم: "استاد، مرسی، مزاحم نمی‌شم و خداحافظی کردم."

رسیدم به در؛ آقای حراست گفت: «ای چاپلوس، بیست رو گرفتی؟»
گفتم: «اصلاً نمره نبود. شما نمی‌دونین خانم دکتر در حق من چه لطفی کردن.»

اومدم، سوار ماشین شدم و راه افتادم. وقتی از اون شلوغی دور شدم، تازه انگار تونستم چینشِ خدا رو ببینم. من باید توی دفتر کوچیک، پسِ یه راهرو، دست استاد رو می‌بوسیدم؛ ولی جلوی تقریباً کل دانشگاه—چه اون‌هایی که بودن، چه اون‌هایی که بعداً به گوششون می‌رسید—دست ایشون رو بوسیدم و ادای احترام کردم.

تو اون لحظه انگار خدا پشت سرم نشسته بود، زد رو شونه‌م و گفت: «می‌بینی چطوری می‌تونم صحنه‌چینی، حتی صحنه‌آرایی کنم؟ چرا گاهی از تنهایی ناامیدی، دلت می‌لرزه و می‌ترسی؟ این یادت باشه. وقتی من بخوام میگم باش و موجود میشه.»

تقریباً تمام راه برگشت رو پشت فرمون، اشک ریختم؛ اشکِ شوق، اشکِ دلگرمی، اشکِ پناه داشتن.
خدایا، نوشتم بگم پشت و پناهم باش، مثل همیشه، و کمکم کن من به بودنت هشیار باشم.

خدایا دوستت دارم.

فریبا نیک پور

دانشجوی مترجمی

 

استاددانشگاه
۴
۳
فریبا نیک پور
فریبا نیک پور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید