شمارهٔ ۴۶ | ماهان عباسی
یلدا، نقطهای به امتداد بلندترین شب سال، که حکم پایان پاییز و آغاز زمستان را اعلام میکند.
یلدا سالها آخرین سطر از قصهی پاییز را در گوش ما ایرانیان خوانده و سپس به خواب زمستانی فرو رفته است.
گرامیداشت این شب، سینهبهسینه، نسلبهنسل، بهعنوان یک رسم کهن، به ما ایرانیان امروزی به ارث رسیده است.
در روزهایی نهچندان دور، یلدا شبی بود که گرد هم بودیم؛ کنار خانواده، در جوار گرمای حضور مادربزرگ و پدربزرگها. آجیل شب یلدا بود و همچنان که تفألی به دیوان حافظ داشتیم، به این میاندیشیدیم: مگر این شب چقدر طولانیتر از سایر شبهاست که جشن میگیریمش؟ آجیل، انار، فال حافظ، دورهمیهای خانوادگی و اینهمه بساط تنها برای یک دقیقه طولانیتر بودن این شب؟ و بعد هم پوزخندی به ریش خود و سنتهایمان میزدیم.
شاید امثال همین پرسش، بنیاد تردید در سنتها و بیهوده پنداشتن آنان را در ذهن شبهمدرن ما پیریزی کرد. جهان، به لطف یا عناد تکنولوژی، روزبهروز بیشتر مرزها را تسلیم قدرت خود کرد و غرب و شرق را در هم آمیخت. در فرآیند همین آمیزش، شاید تکهای ناب از اصالت خود را گم کرده و سراسیمه به شبحی نامأنوس از مدرنیته درود فرستادیم. همین سراسیمگی، گریزی بیمعنا از خود، و سپس تن دادن به مفهومی که درک عمیقی از آن نداشتهایم، شاید نطفهی حال امروز ماست.
امروزی که دیگر به آغوش ناهمخون رسوم فرنگی عادت کرده ایم. و به همین سبب، امروز کم نیستند ایرانیانی که نوروز یا شب یلدا را تکراری میدانند یا شوقی برای جشن گرفتن آنها ندارند.
از سوی دیگر اما، همین هموطنان عزیز ـ بهخصوص در تهران ـ هنگام جشن هالووین ـ که نمیدانیم از کدام روزنه وارد فرهنگ ما شده ـ و یا کریسمس ـ در کشوری عمدتاً مسلمان شیعه ـ چنان شوقی از خود نشان میدهند که گویی با خیل عظیمی از بومیان آمریکایی/اروپایی در قلب تهران روبهروییم.
بازار هم که همواره بدنبال تقاضاست، به انبوه نیازهای لاکچری این بومیان آمریکایی/اروپاییِ ساکن ایران پاسخ میدهد. نمود عینی رواج پیدا کردن این جشنهای بیگانه را در خیابانهای تهران، از کدو تنبلها و ماسکهای ترسناک تا بابانوئل و درخت کریسمس در پشت ویترین مغازهها، بهراحتی میتوان دید.
این منظره آدمی را به تأمل وامیدارد که این حجم غریب از چه زمانی وارد فرهنگ ما شد؟ مقصر فضای مجازی و سیل دادههاست؟ یا مشکل از غریبهپرستی نهادینهشده در فرهنگ ماست که همواره مرغ همسایه را غاز دیدهایم؟
رسوم ما قدمتی صدچندان نسبت به این رسوم تزریقی دارند و از جهاتی بسیار، شکوهآمیزتر و زیباترند. پس چرا قافیه را به این مناسبتهای وارداتی باختهاند؟
پرسش اینجاست: آیا این حد از سنتگریزی ما ایرانیان امروزی، بهدلیل تکراری شدن ـ به بیان صحیحتر تنوعطلبی ما ـ و بیهودهپنداشتن رسوم اصیلمان است؟ یا آنکه علتی عمیق در ریشهی فرهنگ و جامعهمان خانه کرده است؟
به گمانم هر دو؛ لکن صفحهی ترازو به نفع مورد دوم سنگینی میکند. رسوم و سنت مغرب زمین ـ اعم از اروپا و آمریکا ـ میتواند ظاهر جذاب و فریبندهای برای ما داشته باشد، اما نه بهخاطر نفس آن رسوم، که بهدلیل زرق و برق فرنگی بودن آنها.
از آنجا که اروپا و آمریکا را تجلی تولد تکنولوژی و دیار تمام ترقیها میپنداریم، دیگر از اندیشیدن به تاریخچهی تمدن و قدمت رسوم آن، غافل ماندهایم.
در ایران، هر آنچه که تمثالی از فرهنگ آنور آب ها باشد، ابزاریست برای خودنمایی یا نوعی پرستیژ بیمعنی و توخالی. و همین میشود که ما - مردمانی در مشرقزمین -، در کوچکترین عناصر روزمرگیمان هم، به تقلید از فرنگی ها میپردازیم. تقلیدی طوطیوار.
اما چرا تقلید؟ بدلیل آنکه هرقدر هم بیشتر تلاش کنیم تا ادای آنان را درآوریم، باز هم ما غربی نیستیم! درد، درست در همین شکاف هویتی رخنه کرده است.
ما سعی داریم با حفظ هویت خود و همزمان ادای آنان را درآوردن، جامهی ترقی را بر پیکرهی خود بپوشانیم. حال آنکه این جامهی ترقی، بر تن ما زار میزند.
نتیجه چه میشود؟ یک ایرانی سردرگم، که نه همسنگ شرقیهاست و نه هموزن غربیها. یک آش شلهقلمکار هزاررنگ، که شناسنامهی هویتش را جایی در میان کشوواکش تمدن ها گم کرده است. از اینور مانده و از آنور رانده.
این سنتکشیِ محرز، که در جامعهی امروزی ما در قالب «لاکچریسم» ظهور کرده، کم از یک خودکشی فرهنگی ندارد.
این بدیهی است که جامعهی ما، یکی از سنتپذیرترین جوامع جهان در مواجهه با فرهنگ و رسوم اروپایی/آمریکایی است. اما دلیل چیست؟ شاید چون ما ایرانیان مردمانی مهربان و مهماننواز هستیم و به طبع، تحفهی فرنگیها را پس نمیزنیم و دندان اسب پیشکشی را هم نمیشماریم؟
به گمانم دلیل اصلی رواج این قبیل پدیدهها، «شوق مانند غربیها شدن» و جاذبهی «ترک اصل خویشتن» و همواره فرار از خود بهسوی یک «خودِ متعالی» است.
ما اما این «خودِ متعالی»، این «خودِ مترقی» را بهصورت تاریخی، لزوماً در ذیل یک نقاب فرنگی تعریف کردهایم. به بیانی دیگر، ما اصالت خود را، بهعنوان یک پتانسیل بالقوه برای «مترقی شدن» کافی نمیدانیم.
در حالیکه در بعضی کلیشههایمان، رگههایی از میهنپرستی افراطی و گاهاً تعصب نژادی دیده میشود، حتی این کلیشهها را بیچاشنی «ترک اصل خویشتن» و «شوق غربی شدن» نمیپذیریم.
این معضل عمیق، تنها در رسوم و آیین ما تجلی پیدا نکرده است، بلکه در معماری ما، هنر ما، ادبیات ما و هزاران هزار وجههی دیگر نیز مشهود است.
بهطور مثال، سالهاست که یکی از سویههای مهم این سنتکشی، به بدنهی معماری اصیل ایرانی ـ اسلامی ما هجوم آورده و شاید دیگر این سبک از معماری ـ خانههای حیاطدار و پر از پنجره، کوچههای دلباز و حتی مصالح ساختوساز ـ را تنها در اندک خانههای قدیمی باقیمانده ببینیم.
حال سالهاست آن خانههای باصفای کوتاهقد، که در آنها زندگی جاری بود، شعری سروده میشد و مفهومی ایرانی از واژهی «خانه» ارائه میشد، جای خود را به قوطیکبریتهای سربهآسمانکشیده دادهاند. قوطیکبریتهایی دومینووار، پشتبهپشت هم چیده شده، که در آنها شاید خبر از لذت شب یلدا و نوروز و... نباشد؛ بهجای آن بستری مناسب برای نمایش تجملات و ارضای چشموهمچشمی فراهم آمده است.
باری، مقصود غرق شدن در صفحات آلبومهای عکس، ستیز با مدرنیته و نوستالژیبازی نیست. چه کسی میتواند در عصر تکنولوژی به زیست خود ادامه دهد، جز به اتکای ارمغانهای علم و تکنولوژی و مدرنیتهای که بر سهولت زیست بشر افزوده؟
لکن صحبت از آن است که ابتدا موضعمان با «خود» و «هویت» را مشخص کرده، آداب و رسوم را درک کرده، و سپس با اندیشهای وسیعتر و نگاهی ژرف، مدرنیته ـ این موهبت ـ را همرنگ خود کنیم.
به عبارتی، جامهای به اندازه بدوزیم که تن اصیل شرقیمان در آن بهراحتی نفس بکشد؛ بیآنکه پیشینهی تاریخیاش را گم کند. آنگاه میتوان امیدوار به ترقی بود ـ ترقی از جنس خودمان ـ و آنزمان میتوان با نگاهی بهروز، باز هم یلدا را گرامی داشت.
به امید آن روز، آمین.