ویرگول
ورودثبت نام
اِف . اِف
اِف . اِفخاطرات یک ذهن دیوانه
اِف . اِف
اِف . اِف
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

لحظه هولناک سقوط

هرمز شهدادی در رمان درخشان«شب هول» برای توصیف سقوط اصفهان  قسمت هایی رو ازکتابی بنام «نصف جهان فی تعریف الاصفهان» میاره که بسیار انتخاب هوشمندانه ایی است. گفته اند که این کتاب را باید جزء کتبی دانست که برای تنظیم "مرآت البلدان ناصری" در دوران ناصرالدین شاه نوشته شده است.

محمد مهدی بن محمدرضا ارباب اصفهانی نویسنده کتاب، جزئیات دقیقی را از چگونگی ورود محمود افغان به اصفهان و اتفاقات آن بیان می کند اما به نظرم توصیف اش از لحظه فروپاشیدن شکوه صفویه خیلی هولناک، آنجایی که می نویسد:« شاه سلطان حسین در روز یازدهم محرم سال یکهزار و صدوسی و پنج هجری لباس سیاه پوشیده از اندرون خانه بیرون آمد و با چند نفر از خاصان گرد اسواق و اکثر محلات شهر بگردید و مردمان را وداع کرده می گریست و عذرخواهی مینمود و می گفت آنچه واقع شده همه از خیانت وزراء و بدذاتی امراء رشوه خوار بوده و هر چه کرده اند آنها به شما کرده اند و همه به سزای خود خواهند رسید. و از مردم حلیت و معافی خواست مردمان در آن وقت در حالت زار او نگریسته صدمات خود را فراموش و بر حال تباه او سخت بگریستند و آن روز را به این حالت گذرانیده به اندرون باز رفت و بعد دو روز بیرون آمده سوار گردید و با جمعی از خواص و سیصد نفر سوار روی به فرح آباد آورد و چون به میان چادرها و خیام افاغنه برسید ساعتی او را به تخفیف نگاه داشتند به اسم آن که محمود الحال در خواب است و او را نتوان دید پس بعد از زمانی آمده شاه را به داخل عمارت نزد محمود بردند و چون داخل و ثاق گردید محمود تغافل کرده برنخاست تا به وسط حجره رسید آن وقت محمود برخاست و از هر دو طرف رسم تحیت به جای آمد شاه سلطان حسین محمود را خطاب نموده بگفت که فرزند خداوند تبارک و تعالی بیش از این سلطنت مر اصلاح ندانست و از من بگرفت و به تو عطا فرمود انشا الله همیشه قرین تأیید الهی باشی محمود گفت بلی کارو گذران دنیا همین قسم است و آن را اعتبارى نيست ومالك الملك خدای عز وجل می باشد از هر که میخواهد میگیرد و به هر که خواهد میدهد پس شاه سلطان حسین افسر شاهی را بر گرفته به جانب محمود می رفت وزیر محمود خواست آن را بگیرد. محمود مانع آمده گفت باید خود او بر سر من بزند پس شاه افسر شاهی را به قول میرزا مهدی خان منشی بر سر آن حسرت کش تاج و تخت بزد و با هم بنشستند. محمود گفت من شما را به جای پدر خود میدانم و در هیچ امری بی مشاورت شما و اطلاع شما خوض و شروع نخواهم نمود. پس قهوه طلبید، بخوردند و برخاستندو شاه را بردند به محلی که برای او معین شده و موقوف نمودند............پس روز دیگر محمود باسلطان حسین و امرای او هر که حاضر بود و امراء و بزرگان افغان سوار شده و به شهر آمدند و محمود در طالار چهل ستون به تخت سلطنت جلوس نموده افسر شاهی بسر نهاد و سلطان حسین و امراء هر دو طرف رسم تعظیم و تحیت سلطنت او بجای آوردند و بعد از دقیقه ای چند برخاسته بمقر خویش برفت و شاه را به محبسی که معین بود بردند و محفوظ بداشتند و محمود شاه ایران گردید.»*

*«نصف جهان فی تعریف الاصفهان»، ص 205 و 206

اصفهانهرمز شهدادیصفویه
۰
۰
اِف . اِف
اِف . اِف
خاطرات یک ذهن دیوانه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید