امروز ساعت 4 صبح با تپش قلب و تهوع از خواب پاشدم یه احساسی شبیه به صبح روز کنکور.
پنجره رو باز کردم و فقط نفس عمیق کشیدم.
مدیتیشن کردم و تمام تلاشم رو گذاشتم برای اینکه قلبم آروم بگیره.
تو گیر و دار خودم بودم که پسرم بیدار شد برای رفتن به مدرسه
تمام انرزی رو ریختم تو صورتم و با لبخند بهش سلام کردم حتی سعی کردم غمی هم که تو چشمامه دیده نشه
با خودم گفتم راحله امروز یه روز تازه ست با همه سختیا و خوشیاش...
وقتی صبحانه درست میکردم به این فکر کردم که چقدر مادر بودن آدمو قویتر میکنه.
بعضی روزا مثل امروز حس میکنی باتریت نصفه و نیمه شارز داره اما همین که میبینی بچه ت با یه لبخند کوچیک حالش خوبه یه چیزی تو دلت میگه:
(( ادامه بده راحله داری خوب پیش میری ))
ظهر که برگشت کلی حرف برای گفتن داشت...
حرف و حرف و حرف...
با اینکه یه دنیا خسته ی روحی و جسمی بودم اما بهش نگاه میکردم و تو دلم میگفتم بزرگ میشه...خیلی سریعتر از چیزی که فکرش و بکنم.
من باید این لحظه ها رو باهاش زندگی کنم.
امشب بعد از همه خستگی ها یه قهوه برای خودم دم کردم و نشستم کنار پنجره و به این فکر میکردم که امروز با همه بالا و پایین هاش خوب تموم شد .
یه مدلی سبک و آرومم مثل یک لبخند کوچیک که آخر روز روی دلم نشست.
