مردم در رفتوآمد بودند، خیابانها شلوغ و پرهیاهو بود، انگار تا ساعاتی دیگر دنیا به پایان میرسید. مغازهدارها هر کدام سعی میکردند اجناسشان را تبلیغ کنند که در ساعات پایانی بیشترین فروش را داشته باشند، انگار فقط در این ساعات میتوانستند کاسبی کنند.
آفتاب در حال غروب کردن بود و هرچه پایینتر میرفت شلوغتر میشد. بساطیهای زیادی کنار پیادهروها بودند که ظروف یکشکل هفتپارچه میفروختند؛ ظروفی به شکل جامهای کوچک و بزرگ، کاسههای سفالی لعابدار و ساده، بشقابهای کوچکی به شکل ببر و… شمعهای کوچک و بزرگ به اشکال مختلف، آینه و شمعدانهای کوچک و مجسمههایی به شکل ببر با طرحها و اشکال مختلف و وسایل تزئینی از این قبیل.
بوی شببو در همهی خیابانها روح هر رهگذری را جلا میداد. آکواریومهایی کنار خیابان دیده میشد که انگار عقیقهای قرمز براقی در آن مدام در حرکت بودند. مردم در هیاهوی ساعات آخر شب عید در حال خرید بودند و با دستانی پر از مشماهای آجیل، میوه، لباس نو، لوازم سفره هفتسین و… به خانه برمیگشتند تا تحویل سال را کنار خانواده باشند.
احسان و مادرش و خالهاش هم به خرید رفته بودند. احسان پنجساله یک هفتهای بود که دلش ماهی قرمز میخواست و به مادرش مدام میگفت. بنا بود هرگاه برای خرید عید رفتند یک تنگ و ماهی برای احسان بخرند.
لحظهی موعود رسیده بود و به بازار رفته بودند. احسان از جلوی هر آکواریومی رد میشد، میایستاد و نگاه میکرد به امید اینکه این همان آکواریومی است که مادرش از آن برایش ماهی میخرد، اما اینگونه نبود. دو خواهر آنقدر سرگرم خرید و بازارگردی بودند که ماهی قرمز احسان آنقدرها اهمیتی نداشت، ولی احسان تمام چیزی که از عید دوست داشت همان ماهی کوچک بود. سفرهی هفتسین، ورقهای نو اسکناس، دید و بازدید، میوه و شیرینی و آجیل برایش اهمیتی نداشت. تنها چیزی که دوست داشت این بود که هر از گاهی نزدیک تنگش برود و به ماهی کوچک داخل آن خیره شود، گاهی با آن حرف بزند و برایش مقداری غذا بریزد.
با بیحوصلگی همراه مادرش به لباسفروشی پا گذاشت، نگاهی به لباسهای رنگارنگ انداخت، چرخی در فروشگاه زد و دوباره نزد مادرش آمد. مادر و خاله سرگرم انتخاب لباس برای خودشان و احسان بودند. مانتوی مادرش را کشید و گفت: «مامان، مامان، ماهی!»
مادرش که بلوز و شلواری نارنجی و سفید با تصویر یک عروسک خرسی در وسط آن برای احسان انتخاب کرده بود گفت: «باشه عزیزم، بیا اول ببینم این لباس اندازهته یا نه؟ دوستش داری؟»
احسان نگاهی به لباس انداخت و سری به نشانهی تأیید تکان داد.
هنگامی که مادرش مشغول برانداز کردن لباس بر اندام پسرش بود، چشم احسان به میز صندوق فروشگاه افتاد که یک سفرهی هفتسین کوچک روی آن بود و در کنارش یک تنگ آب. ناگهان گفت: «وای مامان! ماهی قرمز!» و تقلا کرد تا خودش را از دست مادرش برهاند و سمت میز برود تا ماهی داخل تنگ را ببیند.
پس از چند لحظه موفق شد به سمت میز حرکت کند. قدش به زور به میز میرسید. روی پنجهی پا ایستاد و با کمک انگشتان دستش توانست مقداری بالاتر بیاید و به زور تنگ را ببیند. ماهی داخل آن خسته به نظر میرسید، ساکن و ساکت در آب شناور بود و فقط دهانش باز و بسته میشد.
احسان خطاب به ماهی گفت: «سلام ماهی کوچولو.» اما جوابی نشنید. دوباره گفت: «اسمت چیه؟» و باز هم سکوت. احسان با اینکه میدانست غیرممکن است که ماهی جواب او را بدهد، اما ته دلش میگفت شاید این یکی با بقیه فرق کند و زبان من را بلد باشد. دوباره گفت: «انگار حوصله نداری؟ طوری نیست، منم حوصله ندارم. آخه هرچی به مامانم میگم برام ماهی بخر نمیخره، همش هی میگه بذار خریدمون تموم بشه میخریم. فکر کنم تو هم دلت یه ماهی قرمز میخواد که کنارت باشه، نه؟ آخه تو تنهایی هیچ دوستی نداری. حوصلهات سر نمیره؟ من اگه حوصلهام سر بره میرم با علی، پسر همسایه، بازی میکنم. تو با کی بازی میکنی؟»
ماهی که فقط دهانش باز و بسته میشد، چرخی زد و رویش را از احسان برگرداند. او که متعجب شده بود گفت: «ماهی چرا به من نگاه نمیکنی؟ خب دارم با تو حرف میزنم.» اما ماهی برنگشت. دستش را سمت تنگ برد تا بلکه بتواند روی ماهی را به سمت خودش برگرداند. دستش را دور تنگ گرفت ولی تعادلش به هم خورد و نزدیک بود زمین بخورد که مادرش و فروشنده که تازه متوجه احسان شده بود با هم فریاد زدند: «نه!»
هر دو با هم به سمت تنگ و احسان پریدند و مادرش پسر و تنگ را گرفت. ماهی بیچاره از ترسش چنان در آن تنگ کوچک شنا میکرد که انگار با این کار چند صد متر از آنها دور میشود.
مادر پس از اینکه سر تا پای پسرش را برانداز کرد که مبادا اتفاقی برایش افتاده باشد، رو به فروشنده گفت: «ببخشید، توروخدا، یه لحظه ازش غافل شدم، شرمندهام.»
فروشنده که میکوشید استرس و عصبانیتش را کنترل کند و با لحنی آرام سخن بگوید گفت: «نه خانم، مشکلی نداره، بچهست دیگه، اتفاقی هم که نیفتاده، خداروشکر.» و مشغول مرتب کردن هفتسینش شد.
مادرش رو به احسان کرد و گفت: «این چه کار زشتی بود کردی؟ مگه نگفتم بدون اجازه به وسایل کسی دست نزن؟»
احسان سرش را پایین انداخت و با بغض گفت: «اما ماهی کوچولو تنها بود، داشتم باش حرف میزدم حوصلهاش سر نره. اون مثل من دوستی نداشت باش بازی کنه.» و اشکهایش جاری شد.
خالهاش که تازه متوجه اتفاقات دورش شده بود جلو آمد و گفت: «چی شده؟ چرا این بچه گریه میکنه؟»
مادر گفت: «چیزی نیست، شیطونی کرده نزدیک بود تنگ آب رو سر خودش خالی کنه.» و رو به پسرش گفت: «دیگه بدون اجازه به چیزی دست نزن، زشته این کار عزیزم.» و روی احسان را بوسید و اشکهایش را پاک کرد.
احسان که هنوز گریه میکرد گفت: «مامان من ماهی میخوام، کی پس میخری؟»
مادر گفت: «عزیزم وقتی خواستیم برگردیم خونه میخرم برات.»
لباسهایی که انتخاب کرده بودند را خریدند و از مغازه بیرون آمدند. خاله گفت: «خب بریم آجیل و میوه هم بخریم و بریم سمت خونه که دیره.» و راه افتادند.
در طول مسیرهایی که میرفتند آنقدر شلوغ بود که به زور میتوانستند قدم بردارند. احسان که قدش از همه کوتاهتر بود فقط میتوانست پاهای مردم را ببیند و از نگاه کردن به تزئینات و اجناس مغازهها محروم بود، اما اینها برایش مهم نبود، چشمش فقط به دنبال آکواریومی میگشت تا بتواند ماهیهایی که در آن شنا میکردند را ببیند.
دلش را حسابی صابون زده بود که وقتی به خانه برسند میتواند با ماهی کوچک قرمزش حرف بزند، غذا بدهد، به دوستش علی آن را نشان دهد و کلی با هم وقت بگذرانند. دکانها را یکی پس از دیگری میرفتند و مشماهای خریدشان بیشتر میشد، سرانجام یک ساعت مانده به سال تحویل دل از خرید کردن کندند تا به خانه بروند و سفره هفتسین بچینند و به پیشواز سال تحویل بروند.
احسان برای چندمین بار به مادرش یادآوری کرد که یک ماهی بخرند و مادر دیگر بهانهای برای نخریدن نداشت. در راه خانه چشم احسان فقط آکواریومهای کوچک و بزرگ کنار خیابان را میدید. به اولین فروشندهای که رسیدند مادر گفت: «سلام آقا، خسته نباشین، میشه یه ماهی برای آقا احسان ما بدین؟»
فروشنده رو به آن سه نفر کرد و گفت: «سلام خانم، متأسفانه همین دو دقیقهی پیش آخریشو فروختم، شرمندهام.»
مادر گفت: «ممنون از شما، ببخشید.» و به راهشان ادامه دادند.
احسان دلش شکست، اما با خودش گفت خب بقیه هم هستن، جلوتر میتونیم بخریم. در راه به هر ماهیفروشی که میرسیدند با آکواریوم خالی روبهرو میشدند. از این سمت خیابان به آن سمت خیابان میرفتند و میآمدند، یواشیواش امید احسان ناامید میشد و بغضی در گلویش مینشست.
اگر ماهی نمیخریدند چه؟ مگر میشد سفره هفتسین بدون ماهی؟ پس چطوری باید ماهیاش را به علی نشان میداد؟
سر کوچهشان به آخرین ماهیفروشی رسیدند که هنوز چند ماهی در آکواریومش بود. احسان با دیدن آن جیغ زد: «مامان! این آقا ماهی داره!» هر سه با عجله به سمت آکواریوم رفتند.
مادر گفت: «سلام آقا، خداروشکر هنوز شما چند تا ماهی دارین، احسان جان بیا ببین کدومشو میخوای، به آقا بگو تا بخریم.»
احسان که انگار دنیا را به او داده بودند و خوشحالی جستی زد به سمت شیشهی آکواریوم. ماهیها را برانداز کرد و یکی را که در انتهای بدنش دو دم داشت و وقتی شنا میکرد مثل یک فرشته دیده میشد انتخاب کرد و به فروشنده گفت: «آقا اینو بده، اسمش قرمزیه، همینو میخوام.»
فروشنده گفت: «بله، به روی چشم، الان قرمزی رو براتون میارم. شما از اون تنگهای کنار جوب یکی رو انتخاب کنین تا بذارمش براتون توی تنگ.»
در همین حین که احسان و مادرش مشغول انتخاب بودند، در خیابان صدای تق بلندی به گوش رسید. همهی حواسها متمرکز به خیابان شد، دو ماشین با هم تصادف کرده بودند، صاحبان هر دو ماشین پیاده شدند و سر و صدا بالا گرفت.
احسان که دیگر به آن هیاهو اهمیت نمیداد، نگاهی به ماهیهای روی زمین مانده انداخت که دیگر کسی به آنان توجه نمیکرد. قرمزی خودش را میان آنان پیدا کرد اما دیگر کاری از دستش بر نمیآمد، نه تنگی نه ظرفی و نه آبی. لباس مادرش را رها کرد و یکی یکی ماهیها را به جوب آب انداخت، به قرمزی خودش که رسید ماهی دیگر توان بالا و پایین پریدن نداشت و فقط دهانش باز و بسته میشد.
ماهی را در دست گرفت، روبهروی صورتش آورد و گفت: «قرمزی جون انگار نمیشه پیش هم باشیم، تو داری میمیری، من میدونم بیرون آب نمیتونی زندگی کنی، نمیتونم ببرمت خونه.» و اشکش روی گونهاش جاری شد. ادامه داد: «میندازمت تو آب که بری پیش دوستات، اما من تو رو یادم نمیره ها، تو هم قول بده منو یادت نره، باشه؟» و ماهی را به آب سپرد.
کنار جوب آب ایستاد و دور شدن ماهیاش را تماشا کرد و برای آن دست تکان داد.