مادرم که کل احساساتم را به او داده ام و بی دریغ به او محبت میکنم از بچگی مرا باید کاری خوب انجام میدادم یا از دیگران برتر بودم دوست می داشت هیچ گاه منو بخاطر وجود خودم نخواست همیشه گفت ماشاءالله فلانی ، خوش ب حال مادر فلانی و مدام در حال صفت مقایسه من بود با دیگران ، برادرم هم ک مدام چهره ام را با دیگران مقایسه میکند و زیبایی را میبیند و مرا نازیبا در ذهن میداند و گاهی به لب میآورد این را ، و من نیز یک فرد تحقیر شده در این دنیای بی رحم نه حوصله موندن در این دنیا رو دارم نه جرأت رفت به آخرت با اراده خود، حوصله ندارم من یک بردم که مدام فکر میکنم بی ارزش ترین انسانم ، آنقدر هم حوصله ندارم خود را از این منجلاب به بیرون بکشم (دلم برای خودم و جوانی که دارد به .... میگذرد میسوزد 🥺☕