
پیشگفتار: خط شکن برای من شروع یک ماجراجویی است. مسیری که نمیدانم به کدام سو خواهد رفت و سرنوشتش چه خواهد شد. تا جایی که به خاطر دارم همیشه سودای نوشتن داستانی بلند را داشتم اما کرختی روزگار و دورهای که در آن زندگی میکنم و صدالبته کمال گرایی بی حد و اندازهام همیشه این امکان را از من دور و دورتر میکرد. از همین رو تصمیم گرفتهام بدون در نظر گرفتن موضوعی خاص، داستانی از پیش ساخته شده در ذهنم و مسیری مشخص و موشکافی شده دست به قلم شوم. تا جایی که ذهن و خلاقیت مرا یاری کند به نوشتن ادامه خواهم داد. این مسیر شاید به داستانی بلند تبدیل شود و شاید مجموعهای از داستانهای کوچک باشد. با من به دنیای ناشناخته ذهن آدمی و قدرت قلم پای بگذارید.
روز اول
نمیتوانم تصور کنم چه بر سرِ نخستین انسانی که درد فقدان را متحمل شده است آمده. در آن لحظه به چه چیزهایی فکر میکرده؟ چه کسی را مقصر میدانسته؟ دورهی سوگواریاش چگونه سپرس شده؟ چه چیزی درد او را تسکین داده است؟ آیا همراه و همدمی برای تسلای خاطرش حضور داشته و یا اینکه به تنهایی تک تکِ آوارِ غم و مصیبت را از سرش برداشته است؟ چه درد عمیقی...
به گذشتگان این کرهٔ خاکی فکر میکنم. امکان ندارد آدمی بدون احساس درد تنهایی تا به اینجا رسیده باشد. احساس میکنم این خاک نفرین شده است، خاکی که در سینهاش هزاران سال امید و آرزو دفن شده، خاکی که حسرتهای آدمیان را با خود به دوش میکشد، خاکی که ثمرهای جز مصیبت نمیدهد. تا کنون چندین نسل آدمی بر روی این خاک متولد شده و از بین رفته است؟ چند قطره اشک بر مزار عزیزان ریخته شده است؟ چند قطره خون به ناحق ریخته شده است؟ زمان همچون داسی برنده بر پیکره آدم میتازد و ما هیچ غایتی بجز درو شدن نخواهیم داشت. با تمام این اوصاف نمیدانم باید کوله بار زندگیام را از امید و آرزو پر کنم و یا یاس و حسرت.