
امروز صبح کمی زدتر از خواب بلند شدم
به کلّه ام زد از خانه
بزنم بیرون
یکراست به سمت پارک سر کوچه رفتم
هوا در حال روشن شدن
و خورشید مهیای طلوع و تابش بود
روی نیمکت چوبی با سقف آلاچیقی
در میان انبوه درختان
نشستم
به گنجشک ها و هیاهویی که براه انداخته بودند
نظاره کردم
و در فکری عمیق فرو رفتم
گرانی
کرونا
بی آبی
جنگ
تحریم
مسکن گران
اجاره های بالا
و هزاران درد و رنج دیگر..!
برای این کنجشک ها
هیچ معنایی ندارد
و همچون گذشته
به زندگی توام با سحر خیزی خود
ادامه میدهند
هرکجای دنیا که بخواهند سکنی میگزینند
ازدواج میکنند بدون نیاز به عروسی و تالار و خرج و ....
بچه دار میشوند بدون نیاز به سونوگرافی و صد آزمایش دیگر تا مبادا فرزندشان ناقص و مریض بدنیا بیاید
پرواز میکنند با دوبال خدا دادی
به هرکجا که عشقشان بکشد
بدون نیاز به
خرید بلیط و هزینه کردن های گزاف..
بدور از قوانین و مقررات محدود کننده مثل
ویزا و پاسپورت و ....
و فارق از تفاوت های اعتباری و ساخته ی ذهن مریض
برای نشان دادن برتری یکی بر دیگری از قبیل
چارتر کردن و فرست کلاس و غیرو .....
آزاد هستند و دور هم
بدون ترس از کرونا و حسادت و چشمی هم چشمی و .....
یک لحظه در دلم حسرت زندگیشان را خوردم
و از انسان بودن خود احساس کوچکی کردم
ما فکر و عقل و منطق و شعور داریم
بله
برای همین گرانی ، نژاد پرستی ،
جنگ و ........امانمان را بریده است
ای کاش گنجشکی مرا به فرزندخاندگی
میپذیرفت....