میشاک
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

و آنچه اهمیت داشت حال خوب بود!

دیگر چه فرقی داشت بهار باشد یا زمستان؟ مگر حال خوب در گِرو تغییر فصل است؟ اگر هم تأثیری داشته باشد راستش را بخواهی من فصل ریزش برگ‌ها را بیشتر دوست دارم. شاید همین خلاف نظر دیگران تفکر کردن‌هایم مرا به این روز انداخته. باور کن. وگرنه مرا چه به اظهار نظر و بحث درباره ریزش برگ و جوانه‌های بهاری. تبریکت را بگو و بگذر دیگر.
همین سال پیش بود که از ذوق آمدن بهار داشتم پر در می‌آوردم. هوای خوب. بوی بهار نارنج در کوچه پس کوچه‌های شهر. آواز گنجشک‌ها. خیال می‌کردم ماندگار است. حال خوبم را می‌گویم. اما! بگذریم.
سال پیش هم برایم سرشار از تجربه بود. مهم‌ترینش را می‌گویم که چقدر ساده و به یکباره همه چیز می‌تواند تغییر کند و شکلی جدید به خود بگیرد. دقیقا مانند همین زمین. زمینی که بر تن درختان خشک شده‌اش شکوفه‌های جدید می‌رویاند و گویی به آن‌ها فرصت دوباره زیستن می‌دهد. آری‌. زندگی روی چنین زمینی تجربه‌ی بی‌نظیریست.
اما در چشم من آنچه اهمیت داشت حال خوبی بود که انگار به این سادگی میسّر نمی‌شد. نه اینکه سخت گیر باشم یا که خدایی ناکرده خواسته‌ای نا معقول در سر پرورانده باشم. نه! اما شاید همه چیز می‌توانست جور دیگری باشد.‌ شاید شادی هایمان می‌توانست همیشگی و از ته قلب باشد. شاید می‌شد برای خوشحال بودن منتظر تغییر فصل نماند. و یا شاید من هم می‌توانستم با هر عیدی در شادی دیگران شریک شوم.


شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید