یادداشتی بر کتاب «دیدن در تاریکی» اثر ماریانا الساندری
الهه آذربایجانی

با نظر بر فلسفههای غرب باستان و دقیقاً زمانی که کلمهی «نور» بعد از افلاطون به طور گسترده رواج پیدا کرد، این باور همهگیر شده بود، که تنها در نور است که میتوانیم به نوع حقیقی خود دست یابیم و حالات تاریکتر انسانی نظیر غم، اندوه و افسردگی، چیزهای کاملا غیرمنطقی به نظر میآیند. تقریباً 2500 سال میشود که متفکران، نور و ظلمت را همچون استعارههایی برای معرفت و جهل یا نیکی و بدی به حساب میآورند. به طور مثال، وقتهایی هست که آدمی یکراست به قعر سیاهی سقوط میکند. روزهای مدیدی که مملو از ابهام و غم هستند و افسردگیای چنان عمیق آدمی را احاطه میکند که گویی محال است از آن راهی به بیرون بیابد. در چنین زمانهایی، همهی خواستهی آدمی، یکذره نور، یکذره وضوح و یکذره آفتاب است. همین مفاهیم کنار هم به استعارهای با نام استعارهی نور شکل میدهند؛ استعارهای که بنابر آن ترجیح با نور است تا ظلمت، آفتاب حالخوبکنتر از ابر و احوال خوش برتر از ناخوشاحوالی است.
کتاب «دیدن در تاریکی» با زیرعنوان «خودمان را از میان احوال تیرهمان ببینیم و بشناسیم» اثر ماریانا الساندری، درصدد است تا به خوانندگان خود کمک کند تا بتوانند احساسات و افکار منفی خود را درک کرده و به جای متهمکردن، خود را در آغوش بگیرند. در واقع موضوع این کتاب همین اصرار بر پیوند دادن نور با خوبی و ظلمت با بدی است. نویسنده کاوشی خواهد داشت در خاستگاهها، دلالتها و در نهایت تأثیرات مخرب این پیوندها. الساندری در این کتاب درصدد تبیین آن است که اینکه بخواهیم از ظلمت بپرهیزیم قابل فهم است؛ اما با طلب نور به خودمان لطمه میزنیم. بلکه باید بکوشیم به جای تاباندن نور به ظلمت، بیاموزیم در همین تاریکی، چیزها را ببینیم. الساندری معتقد است با دیدن در تاریکی درمییابیم که احساساتی مانند غم و اندوه و اضطراب، میتوانند بینشی عمیق در مورد چیستی ما ارائه دهند و نیز میتوانند به منبع رشد ما تبدیل شوند.
الساندری در مقدمهی کتاب نیز در مورد خودش میگوید: «من همیشه به لحاظ احساسی مکدرم. تندمزاجیام موروثی است و بیشتر وقتها غمگینم. فکر میکنم جهان جایی است بینهایت محزون که هرازچند گاهی چند بارقة آفتاب هم به راه مییابد. من از درون شبیه ایور، الاغ منفیباف رفیق وینیپو هستم.» گویی الساندری به این موضوع اعتراف میکند که تندخویی و تندمزاجی او دوست خوب وی است و باید بدانیم که این نوع هجمه چیزی علیه خودش است، آخر او در نزاعی ابدی با خویش به سر میبرد. گویی تمام ایدهها و نظریاتی که از اطراف و اکناف به سراغ وی میآیند، پر از جوش و خروشند و هرچه سعی میکند نمیتواند آرامشان کند. البته او دریافته است که صلح و آرامش نمیخواهد، چون در پی آن نیست و به نزاعها نیازمندتر است. از نظر الساندری، باید در وجود انسانها عنصر تردید، بیاعتمادی و ناآرامی را تقویت کرد و به هیچوجه نباید دنبال زندگی در آرامش گشت؛ چراکه بههیچوجه زندگی در آرامش و در نور و بیدغدغه معنا ندارد.
الساندری با بررسی اینکه فرهنگ غربی به طور معمول به احساسات افسردگی و اضطراب با دیدی منفی نگاه میکنند، شروع میکند. او صنعت و کتابهای خودپروری و روانشناسی مدرن و مثبتنگر را به دلیل ترویج انتظار غیرواقعی از شادی و مثبتاندیشی مورد انتقاد قرار میدهد. این سوگیری فرهنگی اشتباه جامعه میتواند به احساس شرم و بیکفایتی در هنگام تجربة احساسات طبیعی اما تاریک ما شود. کتاب دیدن در تاریکی لبریز از نگرانیهای فلسفی است. اما نگرانیهای فلسفی وی تنها فعالیتهای ذهنی و به عبارتی انتلکتوالی و یا مجموعهای عقلانی نیستند، بلکه همه عین زندگی وی هستند. زندگی که در نظر الساندری همچون پلی است میان تمایل به زیستن و ارادة زیستن. ماریانا الساندری، معلم، فیلسوف و استاد دانشگاه که به تدریس اگزیستانسیالیسم، فلسفهی آمریکای لاتین و مطالعات ادیان مشغول است و او را با عنوان فیلسوف «مدافع احوالات تیره» میشناسند، با آثار خود به بررسی مفاهیم عمیق انسانی در قالب داستانها، مقالات و اشعار میپردازد. او در این اثر با زبانی ساده، داستانمانند و شاعرانه به موضوعات و حالتهای تیرة روحی نظیر غم، اندوه، خشم، رنج، سوگ، افسردگی و اضطراب میپردازد و با استفاده از استعارهها، تمثیلها و روایتهای شخصی، مخاطب را به تفکر و تأمل دربارة مفاهیم بنیادین ذکرشده و به طور کلی، زندگی دعوت میکند.
در این کتاب نیز ماریانا الساندری با تکیه بر فلسفهی اگزیستانسیالیستی، بررسی میکند که چگونه متفکرانی مانند سورن کییرکگور، میگل دی اونامونو و گلوریا آنزالدو حالات تاریک خود را درک کرده و پذیرفته بودند. این فیلسوفان غم را نشانههای ضعف نمیدانند، بلکه آنها را جنبههای اساسی تجربهی انسانی میدانستند که از قضا میتواند به خودآگاهی و اصالت نیز منجر بشود. این در حالی است که استعارة نور یکریز اصرار میکند که ظلمت کریه و منقی و رقتآور است. اکنون پژوهشها نشان دادهاند که تظاهر به سرزنده بودن -یعنی وارونه جلوه دادن ناخشنودیها- آسیبزاست. شنیدهایم که سرکوب عواطف منفی یا طفره رفتن از آنها ممکن است بیمارمان کند -خواه به شکل جسمی، روحی یا ذهنی. بعضی از ما تازه داریم با سوی تیرة طیف عواطفمان آشنا میشویم و این قشنگ است که ببینی آدمها با تاریکیهای وجودشان کنار میآیند؛ چرا که اگر ما بینش درستی از احساسات تاریکمان داشته باشیم، میتوانیم نه در جهت رفع آنها که در جهت استفاده از آنها برای رشد شخصی و خودشکوفایی خود استفاده کنیم. الساندری در سرتاسر این کتاب حکایات شخصی و مطالعات موردی مختلفی را روایت میکند تا نشان دهد چگونه افراد مختلف از احوالات تاریک خود برای به دست آوردن بینش و تقویت ارتباط با دیگران و رشد شخصی استفاده کردهاند. دیدن در تاریکی، فلسفهای خوشبینانه، دربارهی تلخکامیهایمان نیست. از ما نمیخواهد که قدردان سوگمان باشیم یا آنکه اضطرابمان را دوست بداریم. بلکه این کتاب نقدی اجتماعی است و در دفاعیات شش فیلسوف از این تلخکامیها ریشه دارد. وقتی زیر نوریم تلخکامیهایمان باعث میشوند آدمهایی معیوب جلوه کنیم، ولی در ظلمت است که انسان بودنمان نمایان میشود. دیدن در تاریکی نوعی نگاه است در معنای نوعی از شناخت و همة اشکال حس کردن، تخیل کردن، قضاوت کردن، تجسم بخشیدن و فکر کردن. از این پس، چراغها را خاموش میکنیم و لبخند از لب برمیچینیم. این انگاره را به حالت تعلیق درمیآوریم که از ظلمت باید ترسید، آن را به حداقل رساند یا از آن گریخت. صداهایی را که میگویند آموختن فقط در روشنایی روز شدنی است نشنیده میگیریم. دیدن در تاریکی دعوتمان میکند رویکردی متفاوت به زیستن برگزینیم. رویکردی که در آن دیگر به احوال بد و تیرهمان احساس ناخوشایندی نداشته باشیم. الساندری برایمان میگوید که چطور خوانندگان این کتاب هم میتوانند مانند کییرکگور، آدری لرد، ماریا لوگونز، میگل د اونامونو، سی اس لوئیس و گلوریا آنزالدو دیدن در تاریکی را در خود بپرورانند. دیدن در تاریکی نشانمان میدهد که وقتی یاد بگیریم تاریکی را بپذیریم، رفتهرفته خودمان و تلخکامیهایمان را شریف، محترم و آشکارا بشروار خواهیم دید. ، خشم و غم و اندوه و...