نامههای یدالله رویایی و پرویز اسلامپور را میخوانم. از همه بیشتر جنبۀ عاشقانۀ نامههای اسلامپور است که نظر را جلب میکند و پس از آن تغییر لحن در بعضی سطرها، خصوصاً اواخر بعضی از نامهها.
لحن عاشقانه و شاعرانه گاهی به عارفانه گره میخورد اما ناگهان در انتها تبدیل میشود به متنی روزمره که گاهی شکر است و گاهی شکایت.
بنابراین متن نامهها ترکیبی است از تصاویر و اندیشههای شاعرانه تا تقاضاها و خبرهای روزمره. جایی جدی و گاه عارف میشود و حتی عبوس و جایی طناز و سرخوش. انگار قبیلهای دو نفره هستند با رمزهای منحصر به خودشان. هر یک برای دیگری محرکی است تا به زبان بیاید، بشکفد و شاید آنطور که اسلامپور در یکی از نامهها مینویسد به خودش برسد و با خودش مواجه شود.
جنبههای عاشقانه در نامهها حاکی از ارادت قلبی است هم به خود، هم به دیگری و هم از همه مهمتر به شعر.
عاشقانههایی که انگار بهانه میخواستند تا به قلم بیایند، متن نامهها نشان میدهد که آنچه در این میان مهم است نوشتن است.
وقتی نوشتن و نویسش میشود علت غایی، این نامهها هم نشانههایی میشوند از اندیشه و وجود.
رویایی در چهرۀ پنهان حرف در مورد نویسش مینویسد: من هم برای این هستم که با نوشتن فکر میکنم، یعنی برای اینکه فکر بکنم مینویسم. ولی همیشه آن منِ ساخته را رو نمیکنم. یعنی من هم گاهی فکر میکنم پس گاهی هستم.
پس غیر از جنبۀ تاریخی، نامهها لحظاتی از حضور رویایی و اسلامپور هستند، حتماً نباید شعر و مقاله و زنان نوشت تا تکههایی از زمان را از نابودی حفظ کرد. هر نوشتهای و هر نویسشی جلوهای از حضور است. این حساسیت هم در رویایی و هم در اسلامپور هست. آنها هر دو میدانند هر نامه چه جایگاهی دارد.
