هر فردی را زنجیرهای از عوامل مختلف میسازند.
محیط زندگیاش، میزان امنیت، دارایی، والدین، دوستان، بستگان، امکانات اطرافش، اتفاقاتی که در زندگی خود و اطرافیانش رخ داده است، محتواهایی که به آنها علاقهمند است یا دنبالشان میکند، میزان تجربهای که نسبت به هر موضوعی دارد و عاداتی که در زندگیاش به آنها دچار است، سبک زندگی، دین خودش، خانواده و اطرافیانش، استعدادها و تواناییهای ذاتی و آموختنی او، و این زنجیرهها و هزاران عامل دیگر، «منِ» حال حاضر را میسازند. مجموعهای از این افراد جامعه را شکل میدهند و در زیرمجموعههای آن جامعهی کلی، اجتماعهای کوچکتری جای میگیرند.
هر آدمی، متناسب با این عوامل، شخصیت منحصربهفردی پیدا میکند که روی اطراف خود اثر میگذارد؛ یکی تبدیل به قاتل میشود، دیگری فوتبالیست، یکی سیاستمدار، یکی مهربان، دیگری خشن یا آرام. و همهی اینها بزرگترین محیط اطراف ما یعنی زمین را تحت تأثیر قرار میدهند.
ما هیچگونه کنترلی روی زندگی پیرامونمان نداریم و تنها چیزی که تا حد خوبی در اختیار ماست، خودمان و شخصیتمان است.
و این شخصیت ها بسیار بسیار اهمیت دارد، چون تعیین میکند که در برابر خفتگیری چگونه واکنش نشان میدهیم، در برابر تجاوز چه عکسالعملی داریم، نسبت به ظلمهای اطراف چه رفتاری از خود نشان میدهیم، و حتی واکنشمان به مرگ یا تولد عزیزانمان یا دریافت هزار میلیون دلار چگونه خواهد بود.
ما افرادی در جامعه میشویم که تحت تأثیر تمام چیزهایی هستیم که خواسته یا ناخواسته در اطرافمان اتفاق میافتند. و برای من ترسناک است که وقتی بزرگتر شوم، قرار است چگونه به هر چیز واکنش نشان دهم. دوست دارم فردی باشم که روی اطرافیانش تأثیرگذار است؛ و وقتی مردم، چیزهایی را که از من به جا مانده فراموش نمیکنند. دلم میخواهد شغلی داشته باشم که زندگی انسانها را بهتر کند و نجات دهد، و تأثیری چشمگیر بر جامعه داشته باشد. دوست ندارم آدمها وقتی این دنیا را ترک میکنند، پشیمان یا حسرتخورده باشند. و نمیخواهم نسبت به فقر، خشونت، جنگ و مسائل دیگر بیتفاوت باشم.
یک بار یکی از دوستان خوبم به من گفت: تفکر زیاد دربارهی نبودِ امنیت، مثل فکر کردن بیش از حد به چیزهایی مثل روح یا سوسک است؛ آدم ناخواسته آن را همهجا میبیند و احساسش میکند. با حرفش موافق بودم و به همین دلیل میدانم باید در اینگونه مسائل میانهرو باشم و بیشتر محتواهای مثبت به ذهنم وارد کنم؛ چون این روی دیدگاه من نسبت به دنیا و تصمیمگیریهایم تأثیر زیادی دارد. چنین افکاری وسواس ذهنی ایجاد میکند و باعث میشود آدم مدام در ترس و ناامنی زندگی کند. علاوهبراین، فکر کردن مداوم به چنین موضوعاتی برای فرد کمسنوسالی مثل من میتواند مضر باشد. چون تصور اینکه قرار است در بزرگسالی از هر نظر روی پای خودم بایستم و از لحاظ امنیت، مالی، محیطی و احساسی، خودم را تأمین کنم، ترسناک است. اما فکر کردن به این مسائل، گاهی ترسناکتر از خودِ اتفاقات است، چون وقتی واقعهای رخ میدهد، آدم در شرایط واقعی قرار میگیرد و با جریان زندگی همراه میشود و در نهایت به نتیجهای میرسد.
میخواهم به موضوع دیگری هم اشاره کنم. صحبت از محتواهایی شد که وارد ذهن ما میشوند. برای من بسیار ترسناک و نگرانکننده است که درصد زیادی از تصمیمهایی که میگیرم، تحت تأثیر کنترل رسانههاست؛ بهویژه رسانههای غربی. و من نمیخواهم فردی باشم که تصمیمهایش از خواستهی دیگران نشأت گرفته است.در همین زمینه میخواهم یک فیلم معرفی کنم: فیلمی به نام Inception (تلقین) به کارگردانی کریستوفر نولان – که به عقیدهی من یکی از بهترین کارگردانان حال حاضر است – که در سال ۲۰۱۰ منتشر شد. این فیلم، مفهومی را که دربارهاش نوشتم، بهخوبی منتقل میکند: اینکه آدمها فکر میکنند تصمیماتشان از خودشان سرچشمه میگیرد، در حالی که در واقع، این تلقین محیط و اطرافیان است.
در آخر باید بگویم: بیایید خودساخته باشیم تا بتوانیم این ۵۱۰ میلیون کیلومتر مربع زمین را پر از انسانهای مفید و سالم کنیم، جامعهای قوی و بینظیر بسازیم، و بهشتی را که از آن سخن میگوییم، همینجا روی زمین جاری کنیم.
آدمها ساختهی انتخابهای خودشان نیستند، بلکه انتخابهایشان ساختهی شرایطیست که هیچوقت کامل در اختیارشان نبوده است.
پایان
پینوشت:
ببخشید اگر این متن ارزش ادبی نداشت و منسجم نبود؛ اما دوست دارم نظرتان را دربارهی این متن و محتوایش بدانم. لطفاً اگر مشکلی در آن دیدید، یا نکتهی خوبی بود که توجهتان را جلب کرد، حتماً بهم خبر بدهید. راستی، این دومین پست من در ویرگول است!