در این رابطه بخوانید:
بخش اول: تعلیق بداهتِ مردم
بخش دوم: مردم و توده — از کنش جمعی تا بسیج
بخش سوم: مردم و ملت — از کنش سیاسی تا هویت یکپارچه
بخش چهارم: مردم، ملت و دولت — سهگانهٔ ناپایدار سیاست
بخش پنجم: نمایندگی و سخن گفتن به نام مردم — از صدا تا مصادره
بخش ششم: پوپولیسم — سیاستِ سخنگفتن به نام مردم
بخش هفتم: مردم و خیابان — مردم بهمثابه نامی ناآرام
بخش هشتم: مردم و رسانه — از ظهور تا بازنمایی
بخش نهم: مردم و آینده— امکانهای دموکراسی رادیکال
یکی از پایدارترین و در عین حال فریبندهترین همپوشانیها در زبان سیاسی، همنشینیِ نام «مردم» با مفهوم «ملت» است. در بسیاری از گفتمانها، این دو نهتنها متمایز نمیشوند، بلکه چنان در هم ادغام میگردند که هرگونه فاصلهگذاری میان آنها بهمثابه تضعیف وحدت یا خیانت تلقی میشود. بااینحال، این همپوشانی بیش از آنکه بدیهی باشد، حاصل یک تصمیم سیاسی است.
«ملت» نامِ هویتی است که بر پیوستگی، تداوم و همسانی تأکید میکند. ملت، گذشتهای مشترک را مفروض میگیرد، مرزهایی معین ترسیم میکند و نوعی ما را میسازد که پیشاپیش تعریف شده است. در منطق ملت، تفاوتها یا باید در روایت وحدت حل شوند یا به حاشیه رانده شوند. ملت، بیش از آنکه میدان کنش باشد، افق تعلق است.
در مقابل، «مردم» نامی است که تنها در لحظههای کنش سیاسی معنا مییابد. مردم نه بر پایهٔ گذشتهای مشترک، بلکه در اکنونِ تعارض، مطالبه و عمل جمعی شکل میگیرند. اگر ملت بر استمرار تکیه دارد، مردم بر گسست. اگر ملت میکوشد وحدت را حفظ کند، مردم میتوانند آن را به پرسش بکشند. از همینرو، مردم همواره نامی ناآراماند.
خطر زمانی پدیدار میشود که مردم بهطور کامل در ملت حل میشوند. در این وضعیت، کنش سیاسی جای خود را به وفاداری میدهد و مطالبه، به سنجش میزان تعلق بدل میشود. هر صدایی که از روایت مسلط ملت فاصله بگیرد، نه بهعنوان اختلاف سیاسی، بلکه بهمثابه تهدیدی علیه وحدت ملی فهم میشود. بدینترتیب، سیاست از میدان نزاع و گفتوگو به حوزهٔ حفاظت از هویت منتقل میشود.
این همارزیِ مردم و ملت امکان مصادرهٔ سیاست را به شکلی نرم اما مؤثر فراهم میکند. تصمیمها نه بهنام گفتوگوی جمعی، بلکه بهنام منافع ملی توجیه میشوند؛ و هرگونه مخالفت، در چارچوب دفاع یا عدم دفاع از ملت ارزیابی میگردد. در چنین شرایطی، نام مردم حفظ میشود، اما فقط تا جایی که با تصویر ملت همخوانی داشته باشد.
از این منظر، مسئله نه نفی ملت است و نه انکار نقش آن در سازماندهی سیاسی مدرن. مسئله، بازشناسی فاصلهای است که میان مردم و ملت باید حفظ شود تا سیاست امکان بقا داشته باشد. مردم زمانی میتوانند به سوژهٔ دموکراسی بدل شوند که در ملت حل نشوند و امکان پرسش از خودِ روایت ملی را حفظ کنند.
اندیشیدن به نسبت مردم و ملت، در نهایت، اندیشیدن به مرز سیاست است. هرجا که ملت به افق نهایی بدل شود، سیاست بسته میشود؛ و هرجا که مردم بتوانند روایت ملت را به پرسش بکشند، سیاست دوباره گشوده میشود. این تنش، نه امری گذرا، بلکه بخشی جداییناپذیر از هر تجربهٔ سیاسی مدرن است.
.