خیزش اجتماعی روزهای اخیر، صرفاً اعتراضی اقتصادی یا واکنشی مقطعی به بحران معیشت نیست. با وضعیتی مواجهایم که در آن جامعه بار دیگر در حال آزمودن نسبت خود با سیاست، آینده و امکان فاعلیت است. در این میان، برجستهشدن گفتمانِ سلطنتطلبی از یکسو و کمرنگبودن زبان آزادیخواهانه از سوی دیگر، پرسشهایی جدی را پیش میکشد: این خیزش از چه نوع تجربهی زیستهای برمیخیزد؟ سوژههای آن خود را چگونه میفهمند؟ و چرا برخی گفتمانها امکان هژمونیکشدن مییابند، در حالیکه برخی دیگر به حاشیه رانده میشوند؟
ظهور گفتمان سلطنتطلبی در خیزشِ دی ماهِ ۴۰۴ را نمیتوان با توضیحهایی ساده چون تبلیغات، نوستالژی یا ناآگاهی تبیین کرد. این گفتمان از دل شرایطی سر برآورده که جامعهی ایران در آن گرفتار شده است؛ شرایطی که در آن تجربهی «ما» بهمثابه فاعل جمعی فروپاشیده، زبان مشترک شکل نگرفته و مردم در وضعیت فرسودگی و ناتوانی زیستهاند. سلطنتطلبی در چنین بستری نه بهعنوان یک ایدئولوژی منسجم، بلکه بهمثابه پاسخی ساده به بحرانی عمیق ظاهر میشود.
جامعهای که دههها امکان سازماندهی، شکلدادن به تشکلهای مستقل و کنش جمعی را از دست داده باشد—جامعهای بیحزب، بیسندیکا و بینهادهای پایدار—بهتدریج توان تصور «ما» را نیز از دست میدهد. در چنین وضعیتی، کنش سیاسی به انفجارهای مقطعی از خشم تقلیل مییابد و مردم کمتر خود را بهمثابه سوژهای جمعی درک میکنند. وقتی «ما» غایب است، سیاست بهطور طبیعی بهسوی واگذاری عاملیت به یک فرد میل میکند. سلطنتطلبی دقیقاً همین خلأ را پر میکند: نه بهعنوان پروژهای سیاسی، بلکه بهمثابه راهحلی که وعده میدهد بار تصمیمگیری را از دوش جامعه بردارد.
این گرایش بیش از آنکه از اشتیاق به سلطنت ناشی شود، از خستگی میآید: خستگی از مشارکتهای بینتیجه، از اعتراضهایی پرهزینه و بیدستاورد، و از تجربهی مکرر شکست. در چنین وضعیتی، تصویر «پدر تاجدار» کارکردی روانی مییابد؛ کسی که قرار است بیاید و «همهچیز را تمام کند»، بیآنکه از جامعه بخواهد مسئولیت بپذیرد. این میل، بیش از آنکه میل به سلطنت باشد، میل به نظم است.
در خیزش ۴۰۴، فقر صرفاً مسئلهی درآمد یا تورم نیست. فقر بهمعنای گستردهتری تجربه میشود: فقرِ امکان، فقرِ آینده، و فقر قدرت تصمیمگیری. امکان زندگی، مدام ضعیفتر و بیآیندهتر میشود و میل به آزادی را نیز تضعیف میکند. آزادی نیازمند مسئولیتپذیری و ریسکپذیری است. برای سوژهای که سالها در وضعیت ناتوانی زیسته، آزادی میتواند ترسناک باشد. در مقابل میل به «پدر» وعدهی امنیت نمادین میدهد؛ نظمی که بدون مشارکت فعال برقرار میشود.
نوستالژی دوران پهلوی نیز در این میان نقش دارد، اما نه به عنوان حافظهی تاریخیِ دقیق، بلکه بهصورت واسازیِ گزینشی گذشته. آنچه برجسته میشود، ثبات، رفاه نسبی و پیشبینیپذیری است و آنچه نادیده گرفته میشود، نبود فضای آزاد سیاسی و سرکوب و حذف مخالفان است. این گزینش تصادفی نیست. وقتی وضعیت فعلی تا بدین حد بحرانی و بیثبات است، گذشته هر چقدر هم ناقص و سرکوبگر بوده باشد، میتواند بهعنوان «کمتر بد» یا حتی «نجاتبخش» بازنمایی شود. این مکانیسم، بیش از آنکه سیاسی باشد، روانی–اجتماعی است.
در کنار این عوامل، گفتمان سلطنتطلبی یک مزیت مهم نسبت به بقیهی گفتمانها دارد: زبان آماده، شعاری کوتاه، چهرهای مشخص و روایتی ساده و قابلتکثیر. در مقابل، گفتمان آزادیخواهانه با عاملیت جمعی نیازمند زبانسازی، تمرین، گفتوگو و زمان است. در لحظههای انفجاری، زبانهای آماده شانس بیشتری برای هژمونشدن دارند؛ نه به این دلیل که درستترند، بلکه چون سریعتر و کمهزینهترند. اقتصادِ توجه در شبکههای اجتماعی نیز این روند را تشدید میکند.
هژمونی سلطنتطلبی تنها محصول قدرت این گفتمان نیست؛ محصول ضعف بدیلها نیز هست. نیروهای جمهوریخواه پراکندهاند، چپها فاقد زبان مشترکاند، نیروهای دموکراسیخواه فاقد سازماناند، و گفتمانهای آزادیمحور فاقدِ چهرهی نمادین. در چنین خلأیی، هر گفتاری که چهرهای واحد و روایتی ساده داشته باشد، بهطور طبیعی هژمون میشود اگر چه محتوایش ضعیف باشد. از این رو، هژمونی سلطنتطلبی را نباید نشانهی قدرت یا انسجام آن دانست. برعکس، این هژمونی نشانهی بحران عاملیت، بحران زبان و بحران تخیل سیاسی است. هر جا که «ما» غایب است، «پدر» بازمیگردد—با هر نام و شکلی. سلطنتطلبی نه بازگشتی آگاهانه به گذشته، بلکه گریزی است از اکنونی که تحملناپذیر شده و بازتابیست از فرسودگی اجتماعی، ناتوانی ساختاری و فقر تخیل جمعی. تا زمانی که جامعه نتواند عاملیت جمعی را بازسازی کند، زبان مشترک خود را بیافریند و آزادی را به تجربهای زیسته بدل سازد، میل به «پدر» همچنان بازخواهد گشت.
در همین رابطه بخوانید:
از «زن، زندگی، آزادی» تا خیزش ۴۰۴: دو وضعیت متفاوتِ سوژه و سیاست
.