زنگها برای که به صدا در میآیند؟
“No man is an island, entire of itself;
every man is a piece of the continent, a part of the main.
If a clod be washed away by the sea, Europe is the less,
as well as if a promontory were, as well as if a manor of thy friend’s or of thine own were.
Any man’s death diminishes me, because I am involved in mankind;
and therefore never send to know for whom the bell tolls;
it tolls for thee.”
— John Donne, Meditation XVII
«هیچ انسانی جزیرهای جدا و کامل در خود نیست؛ هر انسان پارهای از قاره است، بخشی از کلیت. اگر تکهای خاک بهدست دریا شسته و برده شود، اروپا کوچکتر میشود؛ چه آن تکه، دماغهای باشد، چه زمینِ دوستت، یا حتی زمینِ خودت.
مرگ هر انسانی مرا میکاهد، زیرا من در انسانیت سهیم هستم؛ پس هرگز مپرس ناقوسها برای که نواخته میشود، این ناقوس مرگ توست که به صدا در میآید.»
اگر انسانیت یک «کل» باشد، هیچ مرگی «موضعی» و «محلی» نیست. مرگ دیگری فقط فقدان یک فرد نیست، فقط اندوه خانوادهاش نیست، بلکه کاستن از ظرفیت اخلاقی جهان انسانی است.
جان دان وقتی میگوید «مرگ هر انسان مرا میکاهد»، دارد از احساسات حرف نمیزند، از درگیری ناگزیر حرف میزند.
«هرگز نپرس ناقوس برای که به صدا درمیآید»
ایران امروز در سوگ قتلعام فرو رفته؛ قتلعام کودکان و جوانان و مردان و زنان و قتلعام معنا، کرامت، و امکان زیستن انسانی. در جامعهای که کودک و نوجوان کشته میشود، زن به جرم زیستن مجازات میشود، معترض بینام دفن میشود، زنگها فقط برای «آنها» به صدا درنمیآید، این ناقوس مرگی است که دارد برای کل جامعه نواخته میشود.
بیتفاوتی در اینجا موضعی خنثی نیست، بیتفاوتی یعنی پذیرفتن منطق حذف: اینکه میشود بخشی از جامعه را کشت و گفت جامعه هنوز سر جایش است. اما جامعه سر جایش نیست، ما کم شدهایم، ما را کشتهاند و اگر هنوز ساکتی یعنی ناقوس مرگ دارد برای تو نواخته میشود و تو فقط نمیخواهی صدایش را بشنوی.
پینوشت:
اما نقد و اعتراض به بیطرفی مجوزی برای حمله به کسانی که بیطرف یا ساکت هستند صادر نمیکند.
.