ویرگول
ورودثبت نام
جلیلی
جلیلیفراموش مکن اینجا تک و تنهایم و کسی که مرا بفهمد اینجا نیست اندیشه‌ام گویی تحلیل می‌رود این همانا مردن است اگر سکوت کنم.
جلیلی
جلیلی
خواندن ۲ دقیقه·۲۳ روز پیش

زوزه‌ی هراس بر دُهُلِ خاموشی!

‌‌
این شهر بود! من بنگریستم. این شهر بود که آشوب بود، و پُر از مردمان که بیمار، و از دردها.
و ایشان مردمان بودند، به‌هم پیوسته چون دانه‌های یک زنجیر!
و ایشان می‌گریستند، زیرا که از دردمندان بودند.
من بنگریدم آن‌ها را که چهره‌شان خونین بود، و از کنارِ من بپراکندند؛ و آن‌ها را که دیوانه‌وار بودند فریادزن ـ و هیچ‌ِشان فریادرس!
و دیدم گریختن مردمانِ مردم را، از پیشِ روی کاروانِ فرداروز؛ که هُشدارگویِ ناپیداش سهمگین می‌کوفت ـ دم‌به‌دم ـ با زوزه‌ی هراس بر دُهُلِ خاموشی!
و در شهر بادِ تب‌آلود می گذشت؛ بر هرکه می‌گذشت.
و تازیانه‌ای را دیدم که بالا رفت و بالاتر؛ و بر پشتِ شهرِ خسته فرود آمد؛ و باز! و فریادی شنیدم که گفت: وای از آن دم!
و دیوارها فروریخت از این فریاد. و مردی سینه‌ی خود را شکافت تا بنگرد که در آن دل هست یا نه و بود و می تپید!
و آن یک رگ باز کرد تا بداند که در آن خون هست یا نی ـ و بود و سرخ بود!
هیچ‌کس مرا نشناخت. و من هیچ‌کس را نشناختم.
پس تاریکی برخاست.
و دیدم که کرکس شب بر لاشه‌ی شهر فرود می‌آمد.
و من سزاوارِ این‌همه اشکی نداشتم.
و در تاریکی ـ در مِه تیره‌ی تاریکی ـ زنجیری آویخته.
و این زنجیر با من گفت:
ای اژدهاک که رنج تو باشکوهست! به من نیک‌تر بنگر و سخن مرا خوبتر بشنو؛ زیرا که من از تو به تو نزدیک‌ترم.
به سوی دژِ بسیار بلندِ دیوانه برو که گردنِ خود را افراشته است.
یامای پادشاه آنجاست؛ او به تو خواهد گفت که چه خواهد شد.
و اینک من به سوی دژِ بسیار بلندِ دیوانه رفتم که گردن خود را افراشته بود.
رسیدم و بنگریستم که این کشتزارِ سبز من است که ریشه‌ی هر گیاه در زمینِ آن مُرده، و دژی در آن روییده بسیار بلند و دیوانه؛ و فریاد کردم!

بهرام بیضایی، از سه بر خوانی، دیوان نمایش، بند ششم اژدهاک، ص ۱۱
.

بهرام بیضایینمایشنامهفرهنگ
۴
۰
جلیلی
جلیلی
فراموش مکن اینجا تک و تنهایم و کسی که مرا بفهمد اینجا نیست اندیشه‌ام گویی تحلیل می‌رود این همانا مردن است اگر سکوت کنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید