ویرگول
ورودثبت نام
جلیلی
جلیلیفراموش مکن اینجا تک و تنهایم و کسی که مرا بفهمد اینجا نیست اندیشه‌ام گویی تحلیل می‌رود این همانا مردن است اگر سکوت کنم.
جلیلی
جلیلی
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

چرا دیکتاتوری‌ها فرومی‌پاشند؟

پژوهش‌های معتبر در علوم سیاسی (مثل آثار لویتسکی، وِی، لینز، استپان، تیلی و دیگران) چند سازوکار کلیدی رو نشان می‌دهند. هیچ رژیمی فقط با یک عامل نمی‌ریزد؛ تقریباً همیشه ترکیبی از چند روند است:

۱. فرسایش درونی دستگاه قدرت

این بخش معمولاً آرام و پشت‌پرده اتفاق می‌افتد:

الف) شکاف در نخبگان حاکم:

وقتی جناح‌های داخل قدرت—نظامی، امنیتی، اقتصادی، ایدئولوژیک—دیگه بر سر مسیر آینده به توافق نمی‌رسند، رژیم انسجامش را از دست می‌دهد.

بی‌اعتمادی متقابل

رقابت برای جانشینی

ترس از باختن

این شکاف‌ها مثل ترک‌های نامرئی در سد عمل می‌کنند.

ب) بحران جانشینی:

در دیکتاتوری‌های شخصی‌محور، مرگ/بیماری/تضعیف رهبر می‌تواند کل نظام را وارد خلأ قدرت کند.

۲. کاهش ظرفیت سرکوب:

حتی سخت‌گیرترین رژیم‌ها هم برای بقا باید سه گروه را با خود داشته باشند:

نیروهای امنیتی

نخبگان اقتصادی

دستگاه بوروکراتیک

وقتی هزینه‌ی سرکوب از فایده‌اش بیشتر شود—اقتصادی، سیاسی یا حتی روانی—وفاداری این گروه‌ها ترک برمی‌دارد.

مثال‌های تاریخی: فروپاشی اروپای شرقی در ۱۹۸۹ در همین چارچوب تحلیل می‌شود.

۳. بحران مشروعیت

مشروعیت یعنی «باور عمومی به حقانیت قدرت». رژیم‌های اقتدارگرا می‌توانند مشروعیت را از چند راه بگیرند:

ایدئولوژی (انقلاب، دین، ناسیونالیسم…)

کارآمدی (رشد اقتصادی، امنیت، نظم)

ترس

وقتی این منابع فرسوده می‌شوند، رژیم از «وضع موجود» حفاظت می‌کند اما دیگر نمی‌تواند «معنا» ایجاد کند. فرسایش مشروعیت معمولاً آرام، تدریجی و لایه‌لایه است.

۴. شوک‌های بیرونی

گاهی یک واقعه بیرونی ظرفیت رژیم را برای حفظ کنترل می‌سوزاند:

بحران اقتصادی شدید

جنگ یا شکست نظامی

تحریم‌های گسترده

فجایع طبیعی بزرگ که سوءمدیریت را آشکار می‌کند‌

این شوک‌ها به‌تنهایی کافی نیستند، اما چسب‌های انسجام رژیم را سریع‌تر حل می‌کنند.

۵. کنش جمعی (اعتراضات، اعتصابات، نافرمانی‌ها)

در علوم اجتماعی این روند دو نکته‌ی مهم دارد:

الف) انباشت نارضایتی کافی نیست.

نارضایتی همیشه وجود دارد. آنچه تعیین‌کننده است:

ظرفیت سازمان‌یابی

شبکه‌های اعتماد

نشانه‌های اولیه‌ی ریزش در قدرت

احساس «ممکن‌بودن تغییر»

ب) اعتراضات زمانی مؤثر می‌شوند که…

… یا بخش‌هایی از دستگاه سرکوب بی‌طرف شوند.

… یا نخبگان به ارزیابی مجدد هزینه–فایده وادار شوند.

… یا بحران اقتصادی ادامه‌دار «قیمتِ سرکوب» را بالا ببرد.

۶. لحظه‌ی فروپاشی: نقطه‌ی بازگشت‌ناپذیر

تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که فروپاشی‌ها معمولاً این نشانه‌ها را دارند:

دوگانگی قدرت (state vs. society / ruling faction vs. ruling faction)

از کار افتادن بوروکراسی (اوامر اجرا نمی‌شود)

فرار سرمایه و مهاجرت نخبگان

تبدیل ترس به تمسخر (سقوط نمادین)

کاهش سرعت واکنش حکومت

لحظه‌ی فروپاشی اغلب ناگهانی است، اما در واقع نتیجه‌ی روندهای چندساله یا چندده‌ساله است.

۷. همیشه فروپاشی نیست — گاهی تحول درونی است

برخی رژیم‌ها سقوط نمی‌کنند؛ تطبیق پیدا می‌کنند:

اصلاحات محدود

بازتوزیع قدرت

مصالحه میان جناح‌ها

کنترل‌شده‌ کردن مطالبات جامعه

این‌ها در ادبیات به «authoritarian resilience» یا «مقاومت اقتدارگرایانه» مشهورند.

فروپاشی یک رژیم دیکتاتوری محصول ترکیبی از چهار روند است:

فرسایش درونی، بحران مشروعیت، بحران اقتصادی/سیا

سی بیرونی، و کنش جمعی مؤثر—و زمانی رخ می‌دهد که ائتلاف حاکم دیگر قادر یا مایل به حفظ انسجام نباشد.

چرا «فرونمی‌پاشد»؟

۱. چون هنوز انسجام حداقلی در بلوک قدرت وجود دارد.

دیکتاتوری‌ها معمولاً وقتی می‌ریزند که در رأس، جنگ قدرت جدی به‌وجود بیاد.

در برخی حکومت‌ها، اختلاف هست، ترس هم هست، اما آن ترکِ اساسی که تشکیلات را دو نیم کند هنوز اتفاق نیفتاده است.

۲. چون دستگاه سرکوب هنوز کارایی نسبی دارد

نه مطلق، نه همه‌جا، نه همیشه—اما به اندازه‌ای که شأنیت نظام حفظ شود.

تا وقتی نیروهای امنیتی احساس کنند آینده‌شان در بقای سیستم است، ریزش بزرگ شکل نمی‌گیرد.

۳. چون بخشی از جامعه هنوز «بی‌عملی محافظه‌کارانه» را ترجیح می‌دهد.

این تقصیر مردم نیست؛ ساختارها طوری چیده می‌شوند که:

هزینه‌ی اعتراض زیاد باشد

سود فردی در سکوت بیشتر به‌نظر برسد

ترس اجتماعی دائماً بازتولید شود

این‌ها «توجیه» نیست؛ سازوکارهای بقای یک رژیم است.

۴. چون بحران‌های اقتصادی و سیاسی هنوز به نقطه‌ی شکست کل سیستم نرسیده‌اند.

جامعه تحت فشار است، اما گاهی یک رژیم می‌تواند با صادرات، رانت، سرکوب، یا حمایت‌های خارجی، بحران را موقتاً مدیریت کند.

این یعنی سقوط دیرتر، نه هرگز.

۵. چون جامعه وارد «خستگی سیاسی» شده است. این خستگی باعث می‌شود اعتراض‌ها به موج‌های کوتاه و پراکنده تبدیل شود؛ و رژیم‌ها دقیقاً از همین وضعیت بیشترین بهره را می‌برند.

۶. چون هیچ نیروی بدیلِ سازمان‌یافته، منسجم و قابل توافق عمومی وجود ندارد. باز هم این تقصیر مردم نیست. در فضای بسته، امکان سازمان‌یابی واقعی، شفاف و ایمن تقریباً نابود می‌شود.

«بدیل» نیازمند:

اعتماد

هماهنگی

روایت مشترک

ساختار حداقلی

و این‌ها زیر فشار شدید، شکننده‌اند.

۷. چون دیکتاتوری‌ها به‌طور بیمارگونه دوام می‌آورند، اما دوام‌شان همیشه پایدار نیست

تحلیل‌گران علوم سیاسی معمولاً می‌گویند:

«اقتدارگرایی تا لحظه‌ای که نمی‌تواند، ادامه می‌دهد.» در ظاهر محکم است، در بطن فرسوده.

اما…

سؤال اصلی فقط «چرا نمی‌ریزد؟» نیست.

سؤال واقعی‌تر این است:

ما چطور این همه سال دوام آوردیم و هنوز امیدمان را کاملاً از دست نداده‌ایم؟

و جواب:

چون جامعه حتی اگر خاموش باشد—کاملاً مرده نیست.

خستگی با نابودی فرق دارد.

سکوت با رضایت فرق دارد.

بی‌عملی با بی‌تفاوتی فرق دارد.

.

بحران اقتصادیسیاست
۳
۱
جلیلی
جلیلی
فراموش مکن اینجا تک و تنهایم و کسی که مرا بفهمد اینجا نیست اندیشه‌ام گویی تحلیل می‌رود این همانا مردن است اگر سکوت کنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید