بیا
بیا و بنشین کنارم و اشک بریز
بیا و کنارم بنشین و اشک بریز و حرف بزن
بیا و بگو از درد، از رنج، از غم
تو بیا بنشین و راه قطار اشک را بساز و کویر گونه هایت را به باران اشک مهمان کن
تو بیا بنشین و حرف بزن، از سوزش اشک بگو از درد قلب
تو بیا و بگذار من و گوش های من و اسمان و ماه به صدای هق هقت گوش بسپاریم
بیا
بیا بشین و راه گریستن و درد دل در پیش بگیر و اغوش و نوازش طلب کن
بیا بنشین همینجا
در شب، زیرنور ماه و اسمان بی ستاره
بیا و از برق چشمان پربغض طلوع بگو
از عربده ی رعد
از ناله ی کویر
از زوزه ی تنهای گرگ
از مرغ تنهای عشق
از بال خسته ی کبوتری بگو که نم باران بالهایش را همچون شانه های به ظاهر محکم من سنگین کرده
بیا و بگو چرا جنگل سکوت کرده؟
چرا مرغ آمین پر نمیزند؟
چرا دریا بی رحمانه شن های ریز ساحل را هدف میگیرد ؟ گناهش چیست جز بی گناهی؟جز عشق؟
بیا و از خورشید بگو
میسوزد تا ماه بدرخشد و ماه دور زمین میگردد؟
بیا و بنشین و راه گریستن در پیش بگیر
اما نخواه که بگریم
چشمان من گریستن را از یاد برده
نخواه که بگویم ، زبان من قدرت تکلم ندارد
نخواه که از تار های صوتی خاموش شده ام کار بکشم
بیا بنشین و بگذار آغوشم را برایت باز کنم و سر انگشتانم را به موج موهایت دعوت
بیا بنشین و بگذار من اشک هایت را پاک کنم
بگذار من به حرف های تو گوش بسپارم
اما راه گریستن را برای چشمه ی خشک شده ی اشک من در پیش نگیر
برای تار های صوتی خاموش شده ام بیتابی نکن
حنجره ی من به بیان درد عادت ندارد
مغز من درد و غم نمی فهمد
پل ارتباطی بین عقل و قلب من سال ها پیش از بین رفت
وقتی قلبم زخم خورد و مغزم خندید
وقتی بدنم شلاق خورد و عقلم دوید
وقتی حنجره ام التماس بیان درد داشت و عقلم منطق
وقتی گدای اغوش بودم و انبار عقلم سراسر شمش
وقتی قلبم حسرت کشید و مغزم عربده
وقتی قلبم گریست و شکست و قهقهه شنید
پل نشکست!
پل اوار شد!
نیست.
اما تو
تو طناب نازک و طلایی بین مغز و قلبم کشیدی
که حداقل مغزم رقص انگشتانم میان موهایت و دیدن ماه و نشستن کنارت و لبخند زدن را از درجه ی حرام به مکروه تغییر داده
بیا و بنشین کنارم و بیخیال زخم های تنم شو
بیخیال پل اوار شده
بیخیال چشمه ی اشک خشک شده
بیا و باور کن که من خوبم
بیا و گریه کن تا من اشک هایت را پاک کنم و طرح لبخند برایت بکشم
بیا و تو مثل من گریستن و حرف زدن و داد کشیدن را حرام مکن
بیا و روز های خوشی را با دیدن زخم های من تلخ نکن. بیا و برای من اشک نریز
بیا
من با همین تن زخمی به سازت میرقصم
بیا و بیخیال نوازش زخم هایم شو
بیخیال اینکه زخم ترکش است خنجر یا گلوله
بیا ننگر و نیندیش به اینکه شاید تن من توان رقصیدن نداشته باشد
بیا برویم بیخیال گذشته
بیا برویم و بسازیم و برقصیم و بخندیم
بیا
فقط بیا و نبین
بیا و بدان من خوبم
*این متنو حدود دو سال پیش با اکانت میکائیلم پست کرده بودم! و خب چون خیلی دوسش داشتم دلم خواست اینجا هم بزارمش!.