الان سه سال هستش که من در دانشگاه در حال تحصیل هستم و من به یاد دارم که از همون روزای اول دانشگاه به فکر اپلای بودم ، یادمه روزهایی رو که با پهلوانی صحبت میکردم و درباره اپلای ازش می پرسیدم . یا ترم دوم که با سبحان تو اتاق برای اولین بار داشتم پوزیشن های توی آلمان رو میدیدم . اون موقع فقط چون چیز جدیدی بود خیلی حال میکردم این رو هم بگم که اشنایی با مقدسی هم کم تاثیر گذار نبود و صرفا چون چیز متفاوتی بود رفتم سمتش . اما از پایان ترم 3 بود که دیگه تصمیم گرفتم که زبان رو شروع کنم و دیگر بروم سراغش و ترم شش بود که دیگر کلاس زبان رو شروع کردم و حالا اینجا هستم .
یک چیز به طور حتم می توانم بگویم این است که می خواهم تجربه کنم . کنجکاو هستم که ببینم آن طرف آب چگونه درس میخوانند ؟ در جهان اول وقتی صحبت از هدف و استراتژی دانشگاه می شود صرفا یک متن خشک و خالی نیست و واقعا علم برایشان اهمیت دارد. این را نمی گویم که آنان برای دانشجو ارزش زیادی قائل هستند و یا بهشت برین هست آنجا ولی این را میگویم که در آن طرف آب میتوان با تلاش به جایی رسید و پیشرفت تضمین شده هستش .یک سوالی که جدیدا ذهنم را درگیر کرده است این است که اگر کشور اوضاع بهتری داشت ، باز هم می رفتی ؟ و در جواب آن باید میگفتم بله ولی قطعا برمی گشتم ! اما حالا نمی دانم. نمی دانم اگر من بروم باز هم کشوری می ماند که برگردم ؟
یک چیز را به طور قطعی می دانم ، آن هم این است که واقعا می خواهم که تحصیل در کشور های جهان اولی را تجربه کنم. من تحقیق کردن و مطالعه را دوست دارم . من محیط آکادمیک را دوست دارم . دوست دارم که در زمینه رشته خودم (مهندسی صنایع) مطالعه کنم . موضوعاتی مثل توسعه پایدار یا مدیریت پروژه را دوست دارم .
من به کار تیمی نیز علاقه دارم ، دوست دارم که یک هدف داشته باشم و در جهت ان حرکت کنم . دوست دارم که یک راهنمای خوب داشته باشم و به من کمک کند در این مسیر حرکت کنم. یکی از ویژگی هایی که دارم داشتن اخلاق حرفه ای هستش. میدانمن که این به من در محیط های اکادمی کمک میکند. اما چیز دیگری که من را خیلی ترغیب میکند به این کار این است که با توجه به شرایط کشور باید از اینجا بزنم بیرون و برای خودم پایگاه یا هرچه که اسمش را بگذاری بسازم. جایی که بدانم که اگر من سختی را تحمل کنم نتیجه انطر مسیر قطعا وجود دارد. من این محیط با این حجم از عدم قطعیت را نمیتوانم تحمل کنم. یکی از دلایلی که المان را خیلی دوستدارم همین ویژگی انهاست. اینکه بر اساس یم منطق کار ها را پیش میبرند و همچیز حساب و کتاب شده است. دیگر مشکل این است که در اینجا حتی استاد ها هم ناامید هستند و نمی خواهند با شوق و اشتیاق کار کنند، پس چه توقعی از دانشجو هستش !؟ من می خواهم که در جایی درس بخوانم که این حاله ناامیدی و یاس در ان نباشد و واقعا اطرافیان برای بهتر شدن بجنگند.