چه قدرتی دارند خدا و شیطان درون من
و هر لحظه شیطان در گوشم زمزمه میخواند.
اما ترس آن یکتا دژِ درون من، چندان خصلت بدی هم نیست چرا که از ترسِ نگون بختی چنان به خدا چسبیده ام که شیطان هم بالاجبار برای کشاندن من به مسیر ناصحیح باید دست به دامان ترس شود .
و من تنها ترسی بودم که دست و پا در آورده ام .
از خدا میترسم از خویش میترسم از آینده میترسم حتی از تو میترسم ....
نه آنکه از سوسکی بترسم یا نه آنکه از عقربی بترسم و به خودم بلرزم یا حتی مرگ ...
هیچ کدام از اینها ترسی نیست که مرا به خود بلرزاند .
من از فاسد شدن میترسم من از هرزه مآبی میترسم
و تو چه میدانی از من ...
تمام نیاز هایم مرا تا لبه خرتناق برده است به مانند ماری دور خودم میپیچم تا اگر جاده فساد افتادم دمم را پیدا کرده و قیچی کنم . یا هم نیش های زهرالودی بر بدن خودم وارد سازم که زمین و آسمان به حالم گریه کند ..
آری من از فساد میترسم .
تو بمن میگویی چیزی نیست که فقط حرف زدن عادی است اما از درون من خبر نداری
درون من شالیزاری ست مناسب محصول فساد ...
و من خود میدانم که چه جنگی میان خود دارم . میدانم حتی یک سلام از جانبت چگونه لرزه به جانم می اندازد و مرا در افکار آلوده میبرد .....
نکن اینگونه نکن درست است که هر ساعتم یک الله اکبر است ولی با خدا مرا در نینداز...
بگذار خدا دوستم داشته باشد
تمنا میکنم در راه عشق قدری شکیبا باش و بگذار شکیبایی کنم ...
بگذار خدا به ما نزد ملائکش افتخار کند ....
تمم و تکمل