سلام اول و آخر خداوند بر خاندان عترت
بالاخص مادرم زهرا که در مادری کردنش هیچ نقصانی ندیدهام
آنگاه که او را به عشقش علی بن ابیطالب سوگند میدهم.
و سلام من بر حافظ که در دل شبهای تارم سوسوی امیدیست
و چراغی به دست رهگذری تا نوری بیفشاند بر دلِ غمدیدهِ نمورم
امروز پنجم بهمن هزار و سیصد و هفتاد و هشت ساعت پانزده و نوزده دقیقه تصمیم گرفتم هر آنچه از فال حافظ و از توسل بر دامان پاک مادرم زهرا بر من حاصل گشت
در اینجا بنویسم
راستش سالهاست در شدائد
معتادِ سه ترکیب شدهام و نامش را معجون حلال گذاشتهام
توکل به خدا توسل به مادرم زهرا
و تفأل به غزلیات خواجه...
هرچند باور دارم تفأل چندان محل اتکا نیست اما انسانی چون من
که ظرف دلش پر است و در آستانهی ترکیدن گاه به چراغی کوچک دل میبندد آنهم برای باز شدن دل از کدورتها
و چرا انکار کنم گاه آنچنان این تفأل زدن ها با نیتم همخوانی پیدا میکند که گمان میکنم حافظ روبهرویم نشسته مادرم دست به دعا برداشته
و خدا کن فیکون میکند
بگذریم
که هر چه سخن کوتاهتر دلنشینتر
امروز حوالی ظهر طبق رسم هر روزهام تفالی بر دیوان حافظ زدم با این نیت که دیگر نمیتوانم
به نجوای عاشقانهی کسی گوش بدهم که دوستت دارمها را همینطور
پشت سر هم بیوقفه در گوشم زمزمه میکند.
نه از سر بیمهری
که چنین وصفی بر حالم نارواست
و نشان از عقلانیت که باید با تمام توان انکارش کنم
این حال بر من زادهی ترس است
ترس از زخمی که اگر بمانم چون تیری بر حنجرهام خواهد نشست
راه نفس را بر من حرام خواهد کرد
و قلبم از شدت این حبس به هزار تکه بدل خواهد شد
با خود گفتم هر چه باشد
حتی اگر بر فرض تا مرز خرتناق دوستش بدارم ترکش میکنم
هر چه دیرتر زخمها عمیقتر
و مصلحت در ترک است
اما توکلم بر خدا و توسلم بر مادرم زهرا غزل حافظ را اینگونه پیش رویم گشود.
***************************
غم زمانه که هیچش کران نمیبینم
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمیبینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمیبینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمیبینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمیبینم
**********************************
(غم زمانه که هیچش کران نمیبینم ...)
غم تو ای الهه جز بدست این مستی باز نمیشود
(به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت چرا که مصلحت خود در این نمیبینم )
گاه تنها یک مصرع
جواب تمام نیت های آدم میشود ..
دیوانه وار است شگفت انگیز یا آنکه بهجت آور ولی ای الهه
به ترک خدمت پیر مغان نگو
چرا که مصلحت تو در این نیست .
(بدین دو دیده حیران من هزار افسوس. که با دو اینه رویش عیان نمیبینم )
ای الهه تردید تو از آن جهت که او را آنگونه که هست نمیبینی
و اما هشدار جناب خواجه :
(قد تو تا بشود از جویبار دیده من به جای سرو جز آب روان ...)
که اگر قامتش از دیدهات دور شود
به جای سرو جز آب روان نخواهی دید جز اشک جز افسوس
تمم و تکمل