من یک شخصیت «مرزی» هستم
کسی که همیشه بین دو دنیا معلق است.
برای من آدمها به مثابه موجودی با ویژگی های آدمیت و نقش های متفاوت نیستند
آنها مخدری هستند که من برای زنده ماندن به آنها نیاز دارم....
آری برای زنده ماندن
برای آنکه بتوانم هیجانات مغزم را آرام کنم ... و راهی بیابم برای آنکه به آن درد کشنده مغزم که صدای جیغ جیغش لای ماشین زمان کمر شکن است التیام بخشم و به دنبال عظمتی تا بکاهد از درد جانکاهم...
من برای آرام شدن باید بوی آن آدمی که تا مغز استخوان در اعتیاد او غوطه ورم استشمام کنم هر روز و هر روز
و در نزدیکیش باشم تا شاید فقط شاید
آن هورمونهای ولنگار مغزم کمی از این تلاطم بکاهند...
اما گاهی...
آه
گاهی چنان در خودم فرو میروم که انگار هیچکس نیست.
یک پوچی عظیم یک خلاء سیاه
تمام وجودم را میبلعد.
آنقدر از خودم دور میشوم که دیگر نمیدانم که هستم
از روحم جدا میشوم از تنم جدا میشوم
و در میانهی این همه تنهایی فقط یک سردی مطلق باقی میماند.
میدانم برای من چارچوب ، جهنم است... قانون و شریعت باد هواست.. سخت است که متعهد بمانم به چیزی به نام قانون و چه ان قانون ، قانون شریعت باشد چه قانونی که به دست انسان وضع میشود ...
اما
در حالی که تمام وجودم از نیاز به دیگری فریاد میزند
من سعی میکنم در چارچوب دین و شریعت بمانم.
نماز میخوانم و حجابم را میپوشم
و در اوج درماندگی، وقتی دیگر هیچ تکیهگاهی ندارم
فقط یک نام از اعماق قلبم میآید:
یا زهرا...
و من سالهاست که راه سختی را انتخاب کردهام.
و چه سخت است در این سرای مهلک، روزگار را با آدم ها پر نکنم و چه سخت است که تصمیم گرفته ام تا
با کلمات پرش کنم.
با فلسفه، با خدا، با شعر، با ادبیات...