
امروز درد هایم همینطور قطار وار پشت سرهم بر جان خسته ام حواله میشدند . با خودم در جنگ و ستیز بودم یکی از دوستان قدیمی ام زنگ زد بیآنکه بداند چه حالی دارم بر سر مسئله ای که چندان هم به من مربوط نمیشد شروع کرد به گفتن از خدا از رحمتش از اینکه نگران فردا نباید بود چون خدا هنوز زنده است.
حرفهایش زیاد برایم آرام کننده نبود تا وقتی که بهناگاه گفت: «الهه روزهی سکوت بگیر...»
نمیدانستم چرا چنین حرفی زد. تعجب کرده بودم. حرف هایش از یادم نرفت .
اما تازگی هم برایم نداشت با خودم گفتم خب نسناس تو که نمیدانی چگونه تا مرز جنون رفته ام مرا چه به رحمت واسعه الله تبارک و تعالی بعد به رسم هر روزه ام بیاختیار قرآن را برداشتم تا چند آیه تصادفی بخوانم .
کمال تعجبم آن جا بود که همان حرفها، همان معناها را آنجا هم دیدم.
انگار چندی پیش هم خدا بود که از زبان دیگری با من سخن میگفت :
من تو را از این باتلاق بیرون میکشم فقط سکوت کن...
نمیدانم اکنون چه حالی درست است که بمن دست دهد ؟ آیا این نشانه است؟ آیا خدا واقعاً دلش برایم سوخته است و از هر گوشه نشانی میفرستد؟
یا فقط ذهن خستهام دارد بازی درمیآورد و به هر تکراری معنا میچسباند؟