خدایا خسته تر از آنم که بنویسم دیگر کلمات هم لجبازی میکنند.
و جان نحیفم میلی به ادامهی جمله ندارد.
درد دارم
در همان نقطه ای که دکترم گفت کیست پیچیده ای در حال پیش رویست و مدام در حال تغییر است و اگر نجنبم شاید به چیزی تبدیل شود که متاستازش از خودش خطرناک تر شود .
خدایا صدایم را میشنوی؟؟؟
به حرمت آیههایی که در آن انسان را وعدهی جنت برای صبر داده ای اگر ناراحت یا غضبناک نمیشوی باید بگویم:
دلم گاهی عجیب نیستی میخواهد
نه از سر کفر نه خدای من
خستگی خستگی و خستگی
و خستگی های ممتدی که خیال نمیکنم به این زودی درمانی برایش پیدا شود .
در این بلبشوی دنیا که حق و باطلش قاطی شده
و ترس آن کلمه آشنا ...
تنها چیزی که هنوز مرا سر پا نگه داشته است محبتیست که بیمقدمه بی حسابکتاب در قلبم جوانه زده است نمیدانم از کجا آمده حتی نمیدانم چرا به یک آن احساس کردم باید او را خویشی دیگر بخوانم تنها میدانم
در نگاهش چیزی شبیه اطمینان هست.
و گمان میکنم شانههایش به حدی سترگند که
توان حمل اندوه زنانه ام را داشته باشند .
بعضی آدمها حتی
خودشان نیز نمیدانند
اما چه خوب پناهاند…
ولی خدای خوب من ...
اگر این بار هم قسمت جز بازی وهم نبود
و این دلبستگی ها همه نقش بر آب شدند.. و گفته ها هم جامه بی فلسفه عشق ...
پس تعارف را کنار بگذار چه بهتر که
آن تشخیص دکتر لباس یقین بپوشد
و تو کار را یکسره کن ...
دیگر نایی برای دوباره برخاستنم نیست.
دیگر توانی برای زیستن در جهانی که هر روزش ترسی نو می زاید نیست..
خدایا
به حق پهلوی شکستهی مادر
برایمان مرگی بنویس که در راه خودت باشد و اگر نبود چنین مرگی .
مرگی با درد چنانچه شرحش دادم برایم بنویس
شاید درد
آخرین راه تطهیرم باشد
برای گناهانی
که فرصت جبرانشان را نداشته ام
دیگر خستهام…
خسته از بودن خسته از صبر خسته از امیدی
که مدام وعده گاهم میشود اما این قبری که بالا سرش گریستم نتنها مرده داخلش نبود بلکه چشمک زنان به دنبال بلعیدن خودم نیز بود
و اگر هنوز ایستادهام
نه ایچنین که گمان شود از قوت جان است نه هرگز بلکه از همان سوسوی کمجان امید است.
خودت که بهتر میدانی ظرفم پر است و در حال ترکیدن...