گفت: بروم چه می کنی؟!
گفت:کتاب می خوانم
گفت :بمانم چه میکنی؟
گفت:موهایت را شانه می زنم می بوسمت و کتاب می خوانم،
گفت: بمیرم چه میکنی؟
گفت:هستی را پرده سیاه می کشم و کتاب می خوانم
تردیدش را دوست داشتم، یاباید به درونم می آمد و همنشین کافکا هدایت شوپنهاور عباس معروفی و داستایوفسکی میشد و هر دقیقه یک عمر زندگی میکرد
یاباید می رفت وما بین اشیا جاندار می مرد😔📚