
عشق خطهای موازی رو بهم میرسونه
روی یک خط ایم واز هم گریز ونیم من وتو...
من از تو میمُردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
تو از میان نارون ها، گنجشکهای
عاشق را به صبح پنجره دعوت
میکردی ...
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد …