ویرگول
ورودثبت نام
هیوا هدایت
هیوا هدایتمن ساخته شدم از هر اشتباهی که انجام داده ام.🤍
هیوا هدایت
هیوا هدایت
خواندن ۷ دقیقه·۱ ماه پیش

یاد باد،آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

سکانس یک:داخلی ،اتوبوس،روز

زمان:خرداد ۱۳۷۶

اردوی دانشجویی بچه های دانشگده دامپزشکی

مسیر خرم آباد به سمت تهران

اهنگ لری  یه شووی ،نیمه شویگار فرج علیپور،داره پخش میشه،همه دانشجوها باهاش همنوایی می کردن

چه سفری ،کاش زمان توی همان اتوبوس متوقف

می شد،سرپرست اردو دکتر حسام نورالهی استاد ومعاون دانشکده  بود.

گاهی بر می گشت با نگاهی معنا دار به بچه ها نگاه میکرد ،یعنی که حواسم بهتون هست،اما تمام حواسش میدونیم به کی بود  ،تو اوج جوونی وهیجان بودیم  ولی من مدتها بود که از نگاهش خیلی چیز ها رو فهمیده بودم ،اما من از او بیقرار تر تمام کلاس ها وساعاتی که بود ،طپش قلبم رو حس میکردم ،هر شب تو خوابگاه پیش بچه ها حرف او بود،خوابگاه‌مون خیلی بزرگ بود ،یه سالن   بزرگ چند منظوره داشت

عصرها اساتید برای تمرین میامدن  سالن،و او هر روز عصر میامد ،یه ماشین پژوسفید تازه خریده بود.

یه روز عصر که رفته بودم سیب زمینی بخرم دم در خوابگاه ،جلویم سبز شد  بدون اینکه بخوام سرجام خشک شدم ،حتی یادم رفت سلام کنم ،همینطور چشم در چشم به هم می نگریستیم ،بدون هیچ حرفی از کنارم گذشت،مدتها بود به خاطر او چادری شده بودم چون  میدونستم تو یه خانواده مذهبی زندگی میکنه،برادر بزرگترش  استاد دانشگاه اصفهان  بود،لر بود اما از یک خانواده با فرهنگ و مومن، خواهربزرگترش هم استاد الهیات بود، تو اعیاد ومراسم میومد خوابگاه واسه سخنرانی

وبا خیلی از ما بچه های دامپزشکی دوست بود.

سکانس  دوم:خارجی ،روز،پارک ملت تهران

بعد از بازدید دو روزه از دانشکده  کشاورزی  کرج عصر روز دوم قبل از برگشتن به خرم‌آباد،دکتر گفت :بچه ها میریم پارک ملت واسه تفریح

ولی همه راس ساعت ۸دم در پارک باشید. ما پنج تا دختر بودیم که باهم خیلی جور بودیم ،من ومریم همشهری بودیم بقیه بچه ها از شهر های دیگه مثلا

،زیبا کرمانشاهی ،مهسا که بچه شمال بود

ومعصوم  که تهرانی بود، من نماینده دخترا بودم ،مهسا گفت بچه ها بیاد بریم قایق  بگیریم ،بدون هماهنگی با استاد رفتیم  قایق پاروی گرفتیم رفتیم رو دریاچه ،هیچکدوم بلد نبودیم پارو بزنیم ،

من و مهسا پارو میزدیم  ومریم هی میخندید،

به بدبختی تا وسط در یاچه رفتیم ،گیر کردیم وسط آب نه جلیقه نجات تنمون بود نه شنا بلد بودیم ،داشت هوا تاریک می شد، یه موقع من دیدم ،استاد و پسرا کنار دریاچه با بهت وایسادن و مارو نگاه میکنن

پاک هول شدم اون پارو زدن الکی رو هم یادم رفت،از دور میدم  اگه استاد رو چاقو می زدی خونش در

نمی میو مد ،چه غلطی کردیم اگه قایق بر می گشت چی !

از کنار دریاچه دادمیزد دور بزنید،چه کار میکنید! همکلاسی های پسرمون که مات مونده بودن کی ما رفتیم قایق کرایه کردیم ،زیبا گفت: پاشو یالا من بهتر پارو میزنم ،هر طوری بود  با قایق دور زدیم وراست کوبیدنش به دیوار کناری دریاچه که استاد وبچه ها وایساده بودن،چنان نگاه معنا داری به من کرد،که یعنی میدونم همه اش زیر سر تو ،

چی بگم وقتی پیاده شدیم  ،پاهام از ترس می لرزید،قلبم میخواست از سینه ام بیرون بزنه ،اگه میتونست یه سیلی میزد تو گوشم،هیچ وقت اونقدر عصبانی ندیده بودمش،دادمیزد:

من دیگه غلط کنم با دانشجو جماعت بیام اردو، اگه می افتادین تو آب چی....حالا پسر ا رو بگو  که قند تو دلشون آب میکردن که مارو دعوا میکنه،نماینده پسرها با یه حالت حق به جانب گفت :استاد حق داری ما جرات نکردیم باید می گفتید یعنی چی...

خلاصه با ناراحتی افتاد جلو وماپشت سرش،بازم مریم یواش می خندید ،من برگشتم بهش گفتم درد خفه شو دیگه...

سکانس سوم : داخلی روز ،اتاق دکتر نور الهی

من جلوی میزش وایساده بودم ،اصلا نگام نمیکرد ،مثلا داشت یه نامه اداری مینوشت،

وای چه خطی داشت ،با دو دست چپ وراست پای تابلو به لاتین با حروف بهم چسبیده مینوشت ،یکی از سخت ترین واحد های درسیمون یعنی انگل شناسی با او بود ،انگار پای تابلو نقاشی  می کشید با گچ های رنگی ...

همانطور که سرش پایین بود گفت :خانم من خیلی از دست شما عصبانیم ،میدونم کار شما بود ،اون بچه ها به عقلشون ای کار نمیرسه ،شما چی فکر کردین

مثلا نماینده بودین ،گفتم استاد اصلا پیشنهاد من نبود خانم رحمانی گفت، ولی من و ببخشید  حق باشمابود من اون موقع  به عواقبش فکر نکردم

خلاصه یه دعوای حسابی دیگه با من کرد  که نمره این ترم انگل شناسی روبهت نمیدم تا بفهمی دانشجو باید از استادش اجازه بگبره ،با گریه وعصبانیت از اتاقش زدم بیرون....

کاش همه مون لحظه  بهش میگفتم که چقدر دوستش دارم ،چقدر ارزش‌ قائلم واسه سوادش ،هنرش ،تار هم میزد،واسه مردانگی اش ،واسه نگاه  محجوبش ،اما نتونستم....

سکانس چهارم داخلی ،روز:

مکان سالن اجتماعات دانشکده  دامپزشکی،جشن فارغ التحصیلی

با مریم‌ردیف جلو نشسته بودیم ،

واسه سخنرانی رفت پشت تریبون ،یه کت وشلوار استخوانی رنگ داشت  با پیراهن آبی  آسمونی ،همیشه تنش بود ،با وجود اینکه ورزش میکرد تقریبا هیکلی وچاق بود، وجلوی موهاش کمی ریخته بود  اما صداش جادو میکرد،تو وجودش پاکی و مهر موج می زد

به تمام معنا انسان بود ،نمیدونم شب های زیادی رو بهش فکر می کردم ، همیشه نگاهش رو از من می دزدید.

می ترسید گرفتار من بشه  فکر میکرد از نظر فرهنگی بهم نمی خوریم ،من  ده سال ازش کوچکتر بودم ،باخودش فکر میکرد من دختر شر وشیطونی هستم، البته پرشور بودم  ،میدونستم عاشق شعر های سهراب 

یه عرفان شرقی تو وجودش موج می زد ،فکر میکرد ازدواج اونو ازش میگره،

بایه شعر شروع کرد، رو به همه اما  نیم نگاهی هم به من داشت:

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

همون لحظه  من ومریم‌یواش زدیم زیر خنده... در گوش مریم‌گفتم  مگه میخوایم بریم بمیریم این چه شعری بود....دوبار پشت سرهم این شعر خوند

بعد مراسم تو خوابگاه هی اداشو در می آوردم ....

آخه هنوز از دستش عصبانی بودم ، دخترای دیگه بهش گفته بودن استاد تقصیر من نبوده مابهش گفتیم ،ولی اوناروهم دعوا کرده بود.

براش یه قاب شعر از سهراب خریده بودم با یه نوار کاست از صدای خسرو شکیبایی بعد از مراسم بردم براش گذاشتم رومیز اومدوم بیرون نمیدونم نگاهش کرد یانه ،ولی تو اتاق برگشت رو به من گفت خانم

من نیازی به هدیه شما ندارم، رو تابلو نوشته بود قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب...

سکانس پنجم ،خارجی روز ،

قبرستان خرم آباد

همه  جمع بودن،اساتید دانشجوهای رشته های دیگه  اما صاحب عزا مابودیم بچه ها ی دامپزشکی وردی ۷۴

شاید یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم همون لحظه و همون مکان بود ،هنوزم وقتی بهش فکر میکنم قلبم  آتیش میگیره ،

از آمبولانس آوردنش بیرون  یه پارچه  سفید که خونی بود روش کشیده بودن  وای شلوار استخوانی رنگش با همون کفش های ورنی مشکی، از زیر ملافه سفید بیرون  بود  وقتی از جلوی ما بردنش با تمام

وجود جیغ میزدم ،استادم بود   مریدم بود ،عشقم بود عشق.....

من با چشم خویشتن دیدم که جانم می رود....

بعداز جشن فارغ التحصیلی وآن وداع ناخواسته باما وهدیه که بهش دادم وپیش من اصلا دست بهش نزد ،همراه با خواهربزرگترش وبرادر کوچکتر و پسر خواهرش رو  واسه کنکور دانشگاه  آزاد اصفهان با ماشین  خودش میبره ،عصری راه

میفتن ،که حدود آخرشب نزدیکای  نجف  آباد با یه کامیون تصادف میکنن ،از یه خانواده چهار جوون کشته شد، تیرماه سال ۷۶ بود، همون شب آخر به مریم گفتم :هفته ای  دیگه واسه کار فارغ‌التحصيلیم  که اومدم

میرم اتاقش ،روبرو ش می ایستم وبهش میگم :

که چقدر دوستش دارم ، همه چیز رو بهش میگم ،که به خاطر اون چادری شدم ، تو گشتارگاه وقتی پیش اون همه قصاب با بچه ها شوخی میکردم چپ چپ نگاهم میکرد ،میگفت اینجا محیط درستی نیست ،منم میخواستم حرص شو درآرم...

فردا اون روز  کذایی تو اتاق تو تختم دراز شده بودم داشتم کتاب دیزره میخوندم ،

لیلا  که  یزدی بود وترم بعدی ما  پرید تو اتاق باگریه وجیغ می گفت: ،دکتر نوراللهی مرد ،تو جاده دیشب تصادف کرد

من مات ومبهوت نگاش کردم ،دروغ نگو میخوای منو اذیت کنی، اما گریه امانش نمی داد.....

روی یه پلاکارد براش دادم نوشت

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غم دیده ماشاد نکرد...

اما او باما وداع کرده بود ما نفهمیدیم

مگه نگفت بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران...

سکانس آخر ،قبرستان 

بعداز دفنش تا  پنج روز  ،هر وز من وبچه ها بامریم میرفتیم  گل می بردیم وگلاب

بعد باهاش حرف میزدم

حرف های  که در دلم مانده بود ،

می پرسیدم یاد گاری منو دید،اصلا فهمید من چه احساسی بهش داشتم ،همه باهم براش خواهرانه اشک می ریختیم وبعد غروب با دلی غمبار اونم تو غروبای شهر دلگیری مثل خرم آباد بر میگشتیم خوابگاه

از همون تیرماه ۷۶ دیگه نرفتم خرم آباد و مدرکم هنوز بدون امضایی او تو بایگانی دانشکده  مونده

اما دروغ گفت‌نمره اون ترم بهم داده  بود بیست ؛

برگشتم خانه با کلی خاطرات تلخ وشیرین ،تمام مدت احساس خواهری رو داشتم  که برادر یزرگترش رو از دست داده و دلم دنبال یک ماوای بود که آرام بگیرد،

به خدا گفتم  اون مرد چون سرنوشت من طوری دیگه باید رغم میخورد،

میدونستی که تصمیم واسه ابراز علاقه ام حتمی...

ومن هنوزم بعداز۲۵ سال به یاد تمام اون لحظات هستم ،وبارها بخواب دیدمش که هنوزم  از من ناراحته...

پاییز ۱۴۰۱

۱۲
۰
هیوا هدایت
هیوا هدایت
من ساخته شدم از هر اشتباهی که انجام داده ام.🤍
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید