مثل هر روز صبح پاشدم نمازمو خوندم و گرفتم خوابیدم.
حدود ساعت های نه بود خواهرم زنگ زد خونه و بیدارم کرد فکر کردم مثل هر روز زنگ زده برا صحبت و احوالپرسی ولی خوب هر روز معمولا ساعت ۱۲ به بعد زنگ میزد.
خواب آلو جواب دادم سلام چی شده بود زنگ زدی گفت پاشو بابا دنیا رو سیل برده تو رو خواب!
گفتم مگه چی شده گفت بابا پاشو بدبخت شدیم جنگ شده
گفتم یعنی چی شوخی نکن بابا حوصله ندارم حتما باز با خواهر شوهرت داری جنگ میکنی
گفت به خدا پاشو به ایران حمله کردن
حوصله نداشتم دیگه ادامه بدم همینجوری که مدام با آب و تاب تعریف میکرد رفتم سراغ تلویزیون روشن که کردم رو شبکه خبر بود
دیدم نه راستی راستی مثل اینکه خبراییه
جنگ شده چه جنگی
یه کم استرس گرفتم خواستم با خواهرم صحبت کنم که دیدم انگار خیلی وقته قطع کرده
مونده بودم چیکار کنم حقیقتش یکم میترسیدم با خودم گفتم حالا چی میشه
رفتم تو تراس و از اون بالا به پایین نگاه کردم دیدم مردم دارن زندگی عادی خودشون رو میکنن با خودم گفتم این طفلکا خبر ندارن جنگ شده اگه بفهمن اینطوری راحت به اینور و اونور نمیرن
خلاصه که هر روز منتظر بودم زندگی عادی مردم به هم بریزه از اثرات جنگ ولی دیدم خدا رو شکر خبری نیست و نیروهای مسلح دارن کار خودشون رو انجام میدن تا آب تو دل مردم تکون نخوره
چقدر هم که شهید شدن خدا رحمتشون کنه و به خانواده هاشون صبر بده
هر روز با خودم میگفتم جنگ هم جنگهای قدیم همه درگیر بودن و این جور که من تو داستانها و خاطرات شنیده بودم قدیم وقتی جنگ میشد انگار همه چی بهم میریخت
خدا رو شکر که الان اونجوری نیست.
دمشون گرم اونایی که دارن واسه آسایش ما همه جوره زحمت میکشند...
واقعا باید قدر بدونیم...