این را میدانم هرکاری هم بکنم

فکرت ز، سرم بیرون نمیرود
ابرهای پراکنده ی مغزم نجوای خواستنت سر میدهد
اما دستان تو ز،دست من دور هست
و فقط یادت هست که پیشم هست
تو نیستی اما نبض خاطره هایمان میزنند 🫧
و من در این تراژدی غوطه ورم که
تو از همان راه همیشگی میای و در کنار من میشینی
افسوس حواسم نبود و دو فنجان قهوه ریختم...!
به یاد تویی که همیشه رو به روی من مینشستی
قهوه ایی ریختم که سرد شده است و چشم هایم
فریاد گریه برآوردن و تو بازم نیستی که ببینی
که در نبودنت همچون شمعی رو به افول میسوزم!
تو نیستی که ببینی حتی شمعدانی های در گلدان هم
پژمرده شده اند از نبودنت
سرمای این زمستان کی تموم میشود؟
این دنیا آغوشت به آغوشم را بدهکار است!
خنده هایمان کو؟
دخترکی فرسوده بر صندلی تکیه زده
دستانش تماما پینه بسته است می گویند آلزایمر دارد
اما زیر لب اسم تو را نجوا میکند و چشم های کم سویش
هنوز هم به همان راه خیره شده است
در آخرین نفس هایش، نفس های تو را تنفس میکند!
چشم هایش قبل از غروب خورشید بسته میشود
و حال 2 صندلی خالی و 2 فنجان قهوه ایی که
برای همیشه سرد خواهند ماند
گل شمعدونی پژمرده شده ایی که روی زمین ریخته شده
کتابی نیمه باز و عکس هایی که باد با خودش میبرد
و مردمان با خودشان آهسته می گویند:
( باشد در دیار دیگر و یا حتی در دیار مرگ باهم باشند)...
🎀✨