رها زاهدی
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

روز سوم عید

الان میفهمم تصمیم ثبت نام باشگاه برای صبح‌ها چقدر تصمیم خوبی بود. این تصمیم باعث میشه من انگیزه برای بیدار شدن داشته باشم و اون حس رخوت و کم حالی که تو روزهای تعطیل داری، گردن منو نگیره.

خلاصه با انگیزه باشگاه بیدار شدم و یه صبحانه سالم برای خودم درست کردم.

دوتا تخم مرغ عسلی
دوتا تخم مرغ عسلی

بعدش سریع آماده شدم و رفتم باشگاه. تمرین‌های دست داشتم که سعی کردم یکم سنگین تر از روز قبل بزنم و عالی بود.

یکم شکمم خط افتاده
یکم شکمم خط افتاده

بعد از تمرین رفتم عکس‌های ویژن برد و خاطرات تاپ سال قبل رو چاپ کردم و برگشتم خونه. یه وعده پرپروتئین هم خوردم که یه اسکوپ پودرپروتئین و شیر کم چربه.

پروتئین وی کاله
پروتئین وی کاله


بعد هم شروع کردم به برش و چسبودن عکسها.

ساعت نزدیکای دو بود که دوستم گفت قراره عید دیدنی بریم خونه یکی از دوست هامون. من یکم خوابیدم و یه دوش گرفتم آماده شدم و به منگو هم گفتم اگه دوست داره بیاد و رفتم سمت خونشون.

سال 98 من توسط یکی از دوست‌هامون معرفی شدم به یه آقایی و توی اون سالها به دلایل نامعلوم پیشنهاد آشنایی برای ازدواجش رو قبول نکردم. البته یه سفر دو روزه با دوستامون و این آقا رفتیم و یکی دو هفته هم گپ زدیم ولی در نهایت من گفتم نه و کات کردیم. دیشب اومده بود و من بعد از چندسال دیدمش. ازدواج کرده بود و در حال انجام پروسه طلاق بود. خیلی شکسته شده بود و معلوم بود حال و روز خوبی نداره. خلاصه منگو هم در نهایت تعجب اومد و کاری که من میکردم که عجیب بود، هی میخواستم انگار بهش ثابت کنم که ببین من چه خوشبختم درحالی که میدونستم در اوج بدبختیه خودشه و من خودم میدونم که الان راضی از زندگیم. اینم از عجایب انسانها...

خلاصه دور هم بودیم. چایی خوردیم، گپ زدیم، بازی کردیم، شام خوردیم و برگشتیم خونه.


شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید