سی و دو سال سن دارم. الان که باید پرانرژی و شاد، دنبال تفریح و خوش گذرانی و وقت گذراندن با دوستها و پارتنر و خانواده باشم، بی انرژی و غمگین و افسرده و بیجانم. با چشم خود چهها که ندیدم. از گرانی و تورم و جنگ بگیر تا اسیدپاشی و دخترکشی و گشت و ارشاد و بیکاری. راستش جسم و روحم خسته است. انگار از حد ظرفیتش بیشتر شده و نمیپذیرد اتفاقات را. میدانی دلش هم چیزهای عجیب و غریب و خاص نمیخواد. یک زندگی سالم و آرام در جامعهای سالم و آرام. انگار ولی شبیه یک جوک است این حرف. نمیدانم کی قرار است رنگ کمی آرامش و شادی را ببینیم، کی قرار است صبحها که بیدار میشویم خبرها را چک نکنیم، کی قرار است وقتی به صورت پدر و مادر نگاه میکنی غم را در چشمانشان نبینی، کی قرار است درآمدت برای خرجهای روزمرهات کافی باشد ولی من ته ته امیدم را هم دارم از دست میدهم. به عنوان یک جوان سی و دو ساله خیلی پیرترم انگار. اگر از این خانمهای انرژی درمانی بیاید و کف دستم را نگاه کند، احتمالاً میگوید روحت 90 سالهاست. درست هم میگوید احتمالاً. چیزهایی دیده و به سرم آمده که اگر برای یک اروپانشین تعریف کنم، احتمالاً فقط از تعریف کردنش سکته کند!
روح و جسم بیجانم کمی دیگر استقامت کنید!!