
در بی سرو سامانی، باد را مانم .
گاه به شرق روم ،گاهی به غرب.
از پیچ و خم هر کوی و برزن ،بی قرار می گذرم .
گاه در لابه لای گلبرگ های شکوفه های در انتظار بهار نشسته ،می آویزم.
به این امید که ردی از عطر تو را بیابم .
گاهی در دشت های به شقایق نشسته ،از میان سینه های سوخته شقایق های عاشق می گذرم.
به این امید که سیاهی هر گل چشمان تو را به من نشان دهد.
در گذر از هر کوی و برزن ،در میانه هر گلبرگ ،به دنبال رویای تصویر تو می گردم.
می جویم و...
می جویم و نمی یابم .
می جویم و کم می یابم .
و...
مهسا ،اسفند ۱۴۰۴