
همچون شبحی از خود می گریزم.
تهی شده ام.
سایه ای بی ریشه را مانم.
گوش هایم پُر شده از صدا هایی بی صدا.
در سَرم سر گیجه ای دوّار در جریان است.
دیدگانم اتاقک هایی بی فروغ اند.
با پاهایی سُربی ،زمین را می خراشم.
همچون کِشتی به گِل نشسته با تمایل به سکون در حرکتم.
این است حکایت امروز من .
غرق شده ای در منجلاب زندگی.
زندگی...؟
مهسا فروردین ۱۴۰۵