
چشمانم را میبندم و آزاد می شوم از این قفس.
چشمانم را میبندم و در اقیانوس پشت پلک هایم غرق می شوم.
رها هستم ،همچون پَر، همچون کاه.
بدون وزن، بدون سنگینی.
من کیستم؟ من چیستم؟
من ، آهی رها شده از وجودی ملتهب.
من ، اسیری گرفتار در دنیای نقاب ها.
من ، رها شده ای ،نزیسته در این دنیای بی هوا.
خسته ام از دویدن ها و نرسیدن ها.
خسته از دویدن ها و دیر رسیدن ها.
آسمان را نمی بینم و خورشید را.
آسمان نیز بوی ظلمت میدهد.
و خورشید....
خورشید نیز نقاب تاریکی به صورت زده.
دیگر امید به رهایی در من مرده است.
چشمانم را می بندم .
چشمانم را می بندم بر روی این دنیای پر نقاب.
و گم می شوم ...
گم می شوم در اقیانوس پشت پلک هایم.
روحم را به امواج آرام می سپارم...
همچون پَر، همچون کاه.
مهسا بهمن ۱۴۰۴
بی وزن و آرام....