
آهسته…
آهسته قدم بردار.
اینجا آرامگاهِ یک پرستار است؛
پرستاری که سخت در جستجوی آرامش بود.
دستانش آشنا با عطرِ حضورِ باران بر خاک .
زمزمهی درختان را در گوشِ بادهای بهاری میشنید.
اشکِ آسمان بر روی گونه های گلسرخ را دیده بود.
دستانش پناهگاهِ آرامشِ پروانهها بود.
قلبش شکسته و لبریز از آه،
ولی تمامِ دیوارهای شکستهی قلبش را به شکوفههای امید گره می زد.
و روحش…
روحش به عظمتِ اقیانوسها ؛ عمیق، آرام، آبی و ژرف بود.
روحش سپید، به سپیدیِ یادِ ابرها؛
پرهای نرمِ قویی عاشق در برکهای تنها،
به سپیدیِ بالهای فرشتگان که در فرازِ ابرها افراشته است.
روحی شیدا که تا همیشه داغی از عشقی پاک را با خود حمل میکرد.
او در جستجوی عشق بود.
و روزی، ناگهان، صدایی او را از دوردستهای آسمان به خود خواند.
پرواز کرد در جستجوی عشق،
در جستجوی آرامش…
و در آبیِ بیکران به دنبالِ نجوای پرستویی گم شد.
اوخانهی تن را آسوده رها کرد.
آهسته…
آهسته قدم بردار.
اینجا، پرستاری به آرامش رسیده است.
مهسا | خرداد ۱۴۰۵