
از میانهی جنگ،
از میان صدای انفجارها و بمبها،
از میان غرش شبانهی هواپیماها،
از میان دلهرهها و ترسها،
از میان تابوتها و تابوتها،
از میانِ تمامِ اینها،
روح من در کالبدی دیگر روزگار میگذراند.
قلبم هر روز به امیدی دیگر میتپد.
دریچهی چشمانم بر دنیایی دیگری گشوده میشود.
در دنیای من فقط امیدِ دیدنِ تو،
شنیدنِ تو،
بودن در کنار توست.
که میشود روحِ کالبدِ منجمدم،
میشود تپشهای قلبِ خستهام،
میشود نورِ چشمانم،
میشود…
مهسا
فروردین ۱۴۰۵