
به تو می اندیشم .
وقلبم محکم تر از همیشه می کوبد.
بی قراری همچون خون در تنم نفوذ میکند.
اضطراب همچون موریانه ای عمق وجودم را می کاود.
ترسی بزرگ همچون گودالی ژرف من را میبلعد.
تاریک است و سیاه .
چشمانم نمیبینند.
گوشهایم نمی شنوند.
به دنبال روزنی دست و پا میزنم.
این منم !!!
رها شده ای ،گیج .
مات ومبهوت .
در قعر سیاهی قیر اندود .
نور دیدگانم ،اندیشه یاد تو بود.
تو نیستی و باد یادت را با خود برد....
مهسا فروردین ۱۴۰۵