من این متن را مینویسم چون
بارها و بارها دیدهام که بهخاطر ناآگاهی در نحوهی برخورد با انسانهایی که خودشان درگیر مشکلات فراوانی هستند، چه لحظههای تلخی رقم خورده و چه رفتارهای نامناسبی اتفاق افتاده است.
یکی از این تجربهها مربوط به اتفاقی است که اخیراً در مطب یکی از پزشکان متخصص روانپزشکی، با سالها سابقهی خدمت، شاهدش بودم.
صفی از بیماران و همراهان در لابی منتظر نوبت ویزیت بودند.
ناگهان صدای بلندی از داخل مطب شنیدم.
بیدرنگ به سمت مطب برگشتم تا مطمئن شوم اتفاق بدی در حال رخ دادن نیست.
دختر جوانی را دیدم که پشت در اتاق دکتر ایستاده بود؛
چهرهاش برافروخته بود و با صدای بلند فریاد میزد:
«من داخل نمیروم… پیش دکتر نمیروم… دارو هم نمیخورم.»
با اخم به مادر سالخورده و منشی دکتر نگاه میکرد.
در همان لحظه، روانپزشک دستور تزریق عضلانی داد و منشی مشغول آمادهکردن آمپول شد.
دخترک خودش را روی زمین انداخته بود.
وقتی منشی برای تزریق جلو رفت، با مقاومت شدید بیمار روبهرو شدیم.
اینجا بود که من وارد شدم.
دست بیمار را گرفتم و با لحنی آرام برایش توضیح دادم:
«یا باید آمپول را دریافت کنی، یا وارد اتاق دکتر شوی.»
در نهایت، پای بیمار را بین پاهایم نگه داشتم و هر دو دستش را فیکس کردم.
منشی بهدنبال باز کردن یقهی پیراهن بیمار برای تزریق بود.
بلافاصله گفتم:
«از روی پیراهن تزریق کن.»
متعجب نگاهم کرد و دوباره پرسید:
«از روی پیراهن؟»
گفتم:
«بله، چیزی نمیشود.»
پس از تزریق، دخترک را رها کردم.
ایستاد و شروع به گریه کرد.
با صدایی کوتاه، نافذ و محکم گفتم:
«دختر جان، باید به خودت کمک کنی تا حالت بهتر شود.»
چند ثانیه بعد، با کمک منشی دستمان را به سمتش دراز کردیم، او را از زمین بلند کردیم و به اتاق دکتر هدایت کردیم.
پس از معاینه و صحبتهای دکتر،
با روی خوش و رفتاری آرام، یک ارتباط درست شکل گرفت؛
ارتباطی از موضع قدرتِ امن.
همان چیزی که همه به آن نیاز داشتند؛ بهخصوص خودِ بیمار.
زیرا اگر این مسیر طی نمیشد، بهاحتمال زیاد شاهد پرخاشگریهای شدیدتری بودیم؛ همان اتفاقاتی که خانوادهها، اطرافیان و هر کسی که تجربهی ارتباط با یک بیمار اعصاب و روان را داشته باشد، به خوبی میداند پس از کشمکشها و درگیریها میتواند به نتایج ناگواری ختم شود
این تجربه را نوشتم تا یادآوری کنم: آگاهی، میتواند از شدت بسیاری از دردهای ما بکاهد.
شودشود شود.