ماجرای یک روز عادی

الان بهترین موقعیت. مامان حسابی نشئه است و تو عالم هپروت. اون حرومزاده دیوث هم که فعلا گورش رو گم کرده. باید برم تا برنگشته. آره باید برم.

تو مغزش پر صدا بود. سرش عین یک کوه، سنگین شده بود. چشماش پف کرده بود. گاهی می نشست و گاهی بی اختیار یهو پا میشد و شروع میکرد عرض اتاق چند متریشون رو بالا و پایین رفتن. باید میرفت باید خودش رو از این کثافت میکشید بیرون. اما کجا؟؟؟ این سوالی که چند ماه بود مدام با خودش تکرار میکرد و هر بار جوابش فقط شده بود اشک. اما حالا دیگه چشمه اشکش هم خشک شده بود.

دیگه نباید معطل می کرد. باید میرفت. اما کجا؟هر جا. هرجا میرفت بهتر از موندن توی این گُه دونی بود. اینو مریم بارها بهش گفته بود. هر وقت که دوتایی با هم درد دل میکردن و از بدبختی هاشون برای هم میگفتن. این مریم بود که پیشنهاد فرار از این به قول اون، گُه دونی رو داده بود و اون هر بار سکوت کرده بود.

"آخ مریم، مریم یعنی الان کجایی؟ "

از به یادآوردن چهره مریم، همون روزی که اون رو برای آخرین بار جلو دبیرستانشون دید چشمه خشک شده اشکش دوباره جوشید. بهترین دوستش چه غریبانه ناپدید شده بود. انگار اصلا هیچ وقت توی این دنیا مریمی وجود نداشت.

" یعنی الان اون کجاست؟" یعنی الان خوشحال؟"

دیگه بغش ترکید اما بی صدا. نباید صداش در می اومد آخه پروانه خیلی خوابش سبک بود. اگه بیدار میشد دیگه دل کندن از خواهرک کوچولوش براش ممکن نبود. تا الان هم اگه تحمل کرده بود و جیک نزده بود فقط بخاطر این تنها موجود دوست داشتنی زندگیش بود. کاش میتونست اونم با خودش ببره و از این جهنم نجاتش بده. اما نه، نه نمیشد. اون همه ش شش سالش بود. مریم گفته بود پروانه با خودت ببری، بهت مشکوک میشن میگیرنت. اون برات دردسر میشه.

مریم راست میگفت پروانه خیلی کوچیک بود حتما اذیت میشد.اون باید خودش تنها میرفت. باید یک کار و بار مناسب پیدا میکرد بعد می اومد و پروانه رو با خودش میبرد.

از تصور رویای شیرینی که تو ذهنش برای خوشبخت کردن پروانه ساخته بود، قوت قلب گرفت. پاشد و سریع چند تا تیکه لباسی که داشت ریخت تو کوله مدرسه ش و آهسته خودش رو رسوند به در. اما هنوز خارج نشده بود که صدای پروانه میخکوبش کرد.

"آجی پریا، داری میری مدرسه؟ "

مکث کرد. قلبش داشت بال بال میزد و میخواست از قفس سینه ش پرکشه و پروانه رو بچسبونه به خودش و نوازشش کنه. اما نه، باید میرفت اگه می موند باید...

باید ... وای خدایا باید ... نه دیگه نمیتونست ...

بغضش رو قورت داده و بدون اینکه برگرده و بصورت پروانه نگاه کنه گفت: "آره آجی دارم میرم مدرسه"

"امروز که جمعه است! مگه جمعه ها هم مدرسه باز؟!"

دیگه نشنید پروانه چی گفت یا دیگه نخواست که بشنوه.

حتی نیم نگاهی هم به مادرش که کنار بساطش گوشه اتاق ولو شده بود نینداخت.

با عجله از خونه رفت سمت در. اما هنوز خارج نشده بود که اون حرومزاده در آستانه در ظاهر شد.

دوباره ترس همه وجودش رو گرفت. شروع کرد به لرزیدن. عین همون موقع ها که تو چنگال کثیف اون میلرزید.

اما نه دیگه نه. دیگه نباید می لرزید.

مریم گفته بود، باید خلاصش کنی. یا خودت رو یا اون رو.

یا اینکه...

اون رو که نمیتونست خلاص کنه.

خودشم نه. نمیتونست

هنوز دوست داشت زندگی کنه

هنوز پروانه رو داشت

پس تمام‌ توانش رو جمع کرد که نلرزه

تنه محکمی به اون نامرد زد و از زیر دست و پای آقا یعقوب دررفت

این دیو پلید، هم منقلی جدید مادرش بود که چند ماه، این جهنم رو براش جهنم تر کرده بود.

..........................................................................................

"روشنک، مامان بیا نهاربخوریم."

"مامان نهار چی داریم؟ من خیلی گشنه م. الان میتونم یک گاو رو درسته بخورم."

"مگه بوش نمی آد؟! همون که دوست داری."

"آخ جون قورمه سبزی. من عاشق قورمه سبزی ام. بابا کجاست؟ دیگه جمعه ها هم میره سر کار؟"

"نه این جمعه دیگه نذاشتم بره. دلمون به یک جمعه خوش. گفتم مرده شور هر چی کار عقب افتاده است ببرن. امروز باید به وضع و اوضاع خونه برسی. یک ماهه سیفون دستشویی خراب. رفت بیرون یک سیفون جدید بخره. اما خیلی دیر کرده. حتما داره میگرده یک قیمت مناسبش رو پیدا کنه. اون قدر همه چی گرون شده که دیگه نمیشه چیزی خرید."

"شکوفه. شکوفه جان مامان بیا نهار بخوریم."

مادر در حال گذاشتن بشقاب قورمه سبزی روی میز است که دخترکی عروسک به بغل از اتاق خارج میشود

"اَه بازم قورمه سبزی. مامان مگه نمیدونی لی لی قورمه سبزی دوست نداره"

و خطاب به عروسکش میگوید:" لی لی جون گُشنه ت؟ میدونم قورمه سبزی دوست نداری. ناراحت نباش من و تو نهار پفک می خوریم."

و بی اعتنا به اتاقش برمیگردد.

"شکوفه باز خودت رو لوس کردی. زود برگرد سر میز."

"مامان من که گفتم لی لی قورمه سبزی دوست نداره"

"لی لی بیخود کرده. بیا برنج و ماست بخور"

نق و نوق های شکوفه همچنان بر سر خوردن قورمه سبزی تمام نشده که روشنک لباس پوشیده و سراسیمه قصد خارج شدن از منزل را دارد.

"کجا روشنک؟؟؟"

"این موقع نهار نخورده کجا میری؟"

"کار دارم مامان. اصلا یادم نبود مامان .من امروز با ملیکا قرار دارم. میخواهیم بریم پارک عکاسی."

"الان؟؟"

"آره دیگه. قرار بریم پارک عکسهای پاییزی خوشگل بگیریم از خودمون. از اون عکس خَفَنها واسه پروفایل. تازه بابا هم که نیست. من قورمه سبزی رو، شام میخورم."

"بیخود. از این خبرها نیست. صبر کن الان بابات می آد. نهار میخوری بعد میری."

"آخه دیرم میشه مامان. ملیکا منتظر."

"باشه. منتظر باشه. بهش زنگ بزن بگو دیرتر میری." اصلا بزار زنگ بزنن به بابات ببینم کجاست؟ دو ساعت رفته یک سیفون بخره!

و موبایلش رو برمیدارد و شماره پدر روشنک را میگیرد.

"الو الو. احمد. کجایی تو دو ساعته ؟. بچه ها گشنه شون.

"چی؟؟؟"

"تصادف؟!!!"

"تصادف کردی؟؟؟؟؟"

"خاک بر سرم"

""با کی؟

"با یک دختر مدرسه ای؟!!!"

"خدا مرگم بده"

"زنده است؟؟؟"

پاهای مادر سست شده و بر زمین نشسته است که شکوفه عروسک به بغل از اتاق خارج میشود و میگوید.

"امروز که جمعه است! مگه جمعه ها هم مدرسه باز؟!"

سوم آذر 99