
دلی لرزید
و لرزیدم.
لبی خندید
و خندیدم.
بسازِ،
دوست یا دشمن؟
به طبلِ هر دو رقصیدم.
تو پنداری،
که سر مستم،
سر راهی که بنشستم؟
غزل خواندی،
غزل گفتی،
ندانستی؟
ولی،
خستم.
تو دلگیری،
زِ دنیایی
که زخمش سهم من بوده!
گُریزانی،
ز طوفانی
که خاکش بر تنم خفته.
شاعر _زهرا چنانیزاده