
دلتنگم
دلتنگِ حضوری
که به رؤیا
تبدیل شد.
دلتنگِ جسمی هستم،
که قلبی در آن
نمیتپد.
دلتنگِ خندههایت
هستم.
همان خندهای
که با هقهق،
در خانهٔ ما
میپیچید.
جانانِ من.
کدامین راه
به تو
ختم خواهد شد؟
تو بگو؟
ولی نه!
جسمِ بیجان
که نمیتواند
سخن بگوید.
ای دوست.
من آشفتهام.
آشفتهٔ
یک دیدار.
حتی اگر
کوتاه باشد.
به اندازهٔ
یک آغوش.
تو در قباری دور،
مرا مینگری.
میدانم،
ولی افسوس،
مردگان
زنده نخواهند شد.
تو جاودان
خواهی ماند.
در قلبهایی
که هر ثانیه،
به یاد تو
میتپند.
شاعر:
زهرا- چنانیزاده