
غزلی خواند و فراموشم کرد.
آتشِ عشق تو خاموشم کرد.
من نشستم سالها
چشم به راه.
عطشی خورده
ترک در دلِ ماه.
صبر کردم
سر راهی بیجان،
اثری نیست
از این گمشدگان.
قلبِ من شورِ
تمنا دارد.
سفری دور،
به دریا دارد.
تو همانجا بنشین،
عشق مداوا دارد.
درد تو در دل من،
غصه یِ دنیا دارد.
تو گمان کردی؟
دوری زِ دلم؟
عشقِ تو،خونِ
اَجین یست،
که جریان دارد.
شاعر: زهرا چنانیزاده