حدودا یک هفتهای میشود احساس میکنم دوستت دارم،
نمیدانم از کجا شروع شد یا کدام لحظه مهرت در دل افتاد. اما بعد از سه سال مداوم دیدنت، امروز بیتاب لحظههای حضورت میشوم، برای بودنت هزاران بار به خدا دعا میکنم و وقت نبودنت به تو فکر میکنم.
تو دیوانهای و این را همه میدانند، من هم به کسی از تویی که در دلم خانه دارد نگفتهام اما رنگ رخساره...
دوست داشتن دلیل ندارد و من هم کم دوست داشتن را تجربه نکردهام؛ اما تو میتپی و جریان خون در رگهایم را لمس میکنم.
شاید مسخره باشد کسی را دوست بداری که تا یک هفته قبل چشم دیدنش را هم نداشتی؛ انگار که آن سرفههای لعنتی شیوع ویروس خودت بود در وجودم و من تسلیم بیماری عشق شدم.
امااا تو مرا نمیبینی و نخواهی دید، من آنقدر پاک نیستم که لایق نگاههایت باشم و تو آنقدر ناپاک نیستی که دینت را به نگاه دختری عاشقپیشه ببازی. تو را نخواهد داشت و این بزرگترین معضل این روزهای دختریاست که هر روز کنار تو مینشیند.