چند روز است که تغییر آشکاری در مواضع مقامات و رسانههای رسمی به چشم میخورد. انگار پس از دوازده روز یارگیری از مردم، که کمکم داشت خوب پیش میرفت، باز هم برگشتهاند به تنظیمات کارخانه: «ولایتمداری ما بود که حس وطندوستی و دفاع از تمامیت کشور را تقویت کرد!» اما مگر معنی و مفهوم وطندوستی چیست که باز هم لقلقهٔ زبان حکومتیها شده است؟
عقل ولایتمدار میگوید که آدم روشنفکر، غربزده و ملیگرا اصولاً نمیتواند وطندوست باشد. اولی از بدو تولد وطنفروش است، دومی دل در گرو اجنبیها دارد، سومی حقانیت نظام را نمیفهمد. اما برخلاف این گروه که حتی وجودشان بیفایده است، تفنگداران حافظ امنیت را باید وطندوست واقعی برشمرد. جماعتی خدمتگزار که اگر هنگام جنگ و بمباران در سوراخ موش بخزند، هنگام اعتراضات در خط مقدم دفاع از میهن اسلامی هستند.
پیشتر بهطعنه نوشتم که ما همگی از امنیت جانی و مالی و روانی و شغلی و تحصیلی و اقتصادی برخورداریم. آن موقع خبر نداشتم که قطعی آب و برق قرار است تبدیل به عادتی دیرینه شود. حالا آقایان به صرافت افتادهاند که دستکم ناترازی برق را به کمک پنلهای خورشیدی کاهش دهند؛ ایدهای که ابتدا در فروردین ۱۳۵۴ در جزیره کیش به اجرا درآمد و در کلام خمینی به «چیز گرفتن از چیز خورشید» تعبیر میشد. در واقع، حضرت امام شاه را سرزنش میکرد که چرا دست به چنین کارهای بیهوده و مضحکی میزند.
آیا چنین اقداماتی حکایت از وطندوستی شاه دارد یا فقط یک شوی خبری به قصد فریب مردم بود؟ و آیا مستبدی که طعم شلاق و زندان را به دهها روشنفکر ایرانی، از فروهر تا دریابندری، چشانده است میتواند دلباختهٔ وطن هم باشد؟ به همین منوال میشود پرسید که مرز دروغ و واقعیت در زمانهٔ ما کجاست؟ آیا بهراستی مجاهدت سپاه و بسیج است که مانع از دستاندازی به مرزهای ایران شده، یا این هم دروغی است در کنار باقی دروغها؟
بیایید تصور کنیم که گروهی آدم وطندوست نیز در میان این جماعت پیدا میشود. بسیار خوب، ولی آیا اجازه هست بپرسیم که ولاییون در سایر زمینهها چه کارنامهای دارند؟ مگر صرفاً مبارزه با دشمن خارجی است که رفاه و امنیت را برای مردم به ارمغان میآورد؟ پس تکلیف نیازهای اساسی مانند آب و برق و گاز و اینترنت چه میشود؟ (بیژن عبدالکریمی گفته بود مشکل از حکومت نیست، مشکل از قشر غربزده است که بیکار نشستهاند. استاد فلسفه نگفت کدام حوزهٔ مدیریتی در اختیار آنان بوده است که باید مقصر شناخته شوند. در این فکرم که اگر آب نبود و فیلسوف معظم تنگش گرفت، چه خاکی بر سرش میریزد؟ تا پر شدن لولهها منتظر میماند یا مینشیند جلوی دوربین و وراجی میکند؟)
فرض کنید پذیرفتیم که اصلاً نیازی به منابع رفاهی نیست و آدمیزاد در کثافت و تاریکی هم زنده میماند. نه برق برای روشنایی، نه آب برای استحمام، نه گاز برای پختوپز... ما فقط و فقط امنیت میخواهیم. اما چگونه قبول کنیم واقعاً امنیتی وجود دارد؟ دستکم منازعهٔ اخیر نشان داد که این هم لاف و گزافی بیش نبوده است. طرفه اینکه جماعت وطندوست حتی باور نداشتند خطری در کمین ایران و ایرانی است. سابقاً برای ابرتحلیلگر ویرگولستان که وقوع جنگ را امری نامحتمل میدانست نوشتم: «جنگ و اقتصاد و معیشت مردم را با فیلمفارسی اشتباه نگیر» و پاسخ داد: «تاریخ مشخص خواهد کرد.» به نظر میرسد که حالا موعد تشخیص و داوری تاریخ است.
یادداشت قدیمی بنده:

کامنت سوپر تحلیلگر:

ادامه کامنت:
