
سلام به همه! 🙋🏻♀️
داستان من از روزی شروع شد که دورهمی مون کنسل شد. همون شب، حدود ساعت ۲ نصفهشب، یه انگیزهٔ ناگهانی تو دلم جوانه زد: «فردا میزنم بیرون، یه جای تازه که تا حالا نرفتم.»
و این شد شروع اولین تجربهام در دربند
ساعت حدود ۱:۳۰ ظهر رسیدم میدان دربند. هوا مطبوع بود و مسیر پر از آدمهایی که هرکدوم در دنیای خودشون قدم میزدن. چون اولین بارم بود، از یه آقای مسن و مهربون مسیر رو پرسیدم و با اعتمادِ کمکم شکلگرفتهی یک تازه وارد، راه افتادم.
تو مسیر، با فاطمه آشنا شدم؛ خانمی آرام و نازنین که به خاطر شیمی درمانی توان پیادهروی طولانی نداشت، اما روحیهاش از خیلیها قویتر بود. همراه هم رفتیم تا انتهای پلهها، جایی که مسیرها از هم جدا میشدن. بعدش تصمیم گرفتیم از مسیری بریم که کنار تلهسیژ بود، مسیری دلنشین که آب از کنارش رد میشد و صدای جریانش مثل موسیقی پسزمینه، قدم زدن رو شیرینتر میکرد.
کمی بالاتر، یه فرعی پیدا کردیم با تابلوی «دهیاری و شورای دربند». همونجا نشستیم، تنقلات خوردیم و دربارهی زندگی مستقل در تهران، سختیها، امیدها و روزهایی که باید محکمتر از همیشه بود حرف زدیم. گفتوگو با فاطمه از اون چیزهایی بود که آدمو سبک میکنه.
در ادامه مسیر اتفاق قشنگتری در انتظارم بود: آشنایی با لیلا یک هنرمند روستایی کوچولو که چهره آدمها رو با مداد و قلممویش جوری زنده میکرد که انگار نگاهشان حرف میزد. نقاشیهایش پر از احساس، عمق و قصه بود. کنار بساط ساده و صمیمیاش نشستم، از او و آثارش عکس گرفتم و یکی از چهرههای جذابش رو به یادگار خریدم؛ مثل اینکه تکهای از روح آدمهای بینام و نشان کوهستان را با خودم برده باشم.
سفرم حدود ساعت ۷:۳۰ شب، در شلوغی و نورهای تجریش به پایان رسید.
برای اولین تجربه، دربند فقط یک مسیر نبود؛ دنیایی بود از آدمها، رنگها، گفتگوها و حالِ خوبی که هنوز هم با یادآوریش لبخند میزنم. ❤️
۱۱اردیبهشتِ ۱۴۰۵___________________مَـرجـــــــآن🕊️🌱