ویرگول
ورودثبت نام
مَـرجــــــــــآن🕊️
مَـرجــــــــــآن🕊️زندگی کوتاه است، من راه میروم تا بیشترش را ببینم👣❤️
مَـرجــــــــــآن🕊️
مَـرجــــــــــآن🕊️
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

وقتی دماوند بوی رفاقت میدهد⛰️🍃

پنجشنبه شد و من به اتفاق تمنا جان راهی دماوند شدیم
پنجشنبه شد و من به اتفاق تمنا جان راهی دماوند شدیم

بین راه کلی گپ زدیم و خندیدیم. هرچی از تهران دورتر می‌شدیم، به هوای مطبوع و خنک دماوند نزدیک‌تر می‌شدیم… و من که کلی دلتنگ دیدار استاد بودم، لحظه‌شماری می‌کردم.

رسیدیم دماوند و سرِ راه، استاد یوگی‌جان رو هم سوار کردیم. از همون اول شیطنت‌ها شروع شد و خنده‌ها قطع نمی‌شد.

وقتی رسیدیم، با آش خوشمزه‌ی دست‌پخت تمنا جان ازمون پذیرایی شد. من هم کمی از استاد جان عکاسی کردم و لحظه‌های خوشمون رو با پس‌زمینه‌ی خنده و شیطنت ثبت کردم.

نوبت به شام رسید، شام رو نوش جان کردیم و تمنا جان که حسابی زحمت کشیده بود، مدام در حال آماده‌سازی تجهیزات برنامه‌ی فردا بود.

من و استاد هم کمی گپ زدیم؛ از حال‌و‌احوال و روزمره‌ها گفتیم و کلی حال خوب چاشنی صحبت‌هامون شد. البته هر دو هم عکس‌های جالبی ثبت کردیم.

کمی بعد رفتیم بالکن، چای نوشیدیم و تمنا جان با یک کیک خوش‌طعم ـ همون که مورد علاقه‌ی من هم هست ـ ما رو سورپرایز کرد. باز هم گپ، باز هم خنده و البته کمی اذیت کردن استاد 😊

خلاصه که من و تمنا جان تا حدود ساعت ۳ نیمه‌شب گرم صحبت بودیم.

صبح ساعت ۸ بیدار شدم. با یوگی و زبرا جان مشغول آماده کردن وسایل صبحانه شدیم و باز هم شیطنت‌های استاد و عکس‌های خاصش ادامه داشت.

منتظر شدیم تا آقای هاک هم تشریف آوردند؛ صبحانه رو نثار جان کردیم و آماده‌ی حرکت به سمت دوستان جان شدیم.

رفتیم و زمبه (سمیه بانو) و گلابی (گل‌پسرشون) رو سوار کردیم. در ادامه، دایی عزیز ـ آقا هادی ملقب به اسب‌آبی ۲ ـ هم به جمع‌مون اضافه شد.

بالاخره رسیدیم به دره‌ی زیبای سربندان،کمی پیاده‌روی کردیم و جایی خوش‌آب‌وهوا با موسیقی دلنواز صدای پرنده‌ها انتخاب کردیم و مستقر شدیم.

کمی بعد من به اتفاق یوگی جان، خانم زمبه و آقای هاک دل به راه دادیم و قدم زدیم و کلی عکس ثبت کردیم.

میانه‌ی راه، یکی از اهالی روستا رو دیدیم که گیاه خوراکی و قارچ‌هایی که چیده بود نشون‌مون داد و تعارف کرد. کمی قارچ هم به ما داد (هرچند استاد قبول نکرد 😊).

به راهمون ادامه دادیم، از هوا و طبیعت لذت بردیم و جانی تازه کردیم.

در مسیر برگشت، آقای هاک کمی کوهنوردی کرد و ما سه نفر به پیاده‌روی ادامه دادیم تا دوباره به هم رسیدیم و برای صرف ناهار آماده شدیم.

در این بین، آقا هادی لطف داشتن و گفتن من شبیه خواهرزاده‌شونم؛ از همون‌جا اسمم شد سعیده و ایشون هم رسماً شدن دایی عزیز بنده

از خوبیشون هرچی بگم کم گفتم❤️

حدود ساعت ۳:۳۰ برگشتیم سمت منزل. در مسیر، بارون شدیدی گرفت. رفتیم ماشین آقای هاک رو از کارواش دایی هادی آوردیم و بعد راهی خونه‌ی یوگی جان شدیم.

کلی گپ زدیم، شام خوردیم و بعد از شام هم طبق رسم همیشگی:

نخود نخود، هرکی رَود خونه‌ی خود❤️🌸

۱۷-۱۸ ________________________اُردیبهشت ۱۴۰۵


استاددماوندکوهنوردیحال خوبتو با من تقسیم کن
۱۲
۰
مَـرجــــــــــآن🕊️
مَـرجــــــــــآن🕊️
زندگی کوتاه است، من راه میروم تا بیشترش را ببینم👣❤️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید