ویرگول
ورودثبت نام
quill(:
quill(:نویسنده
quill(:
quill(:
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

برابری

می‌گویند همه انسان‌ها برابرند. این جمله را هزار بار شنیده‌ایم. در کتاب‌ها، در سخنرانی‌ها، در منشورهای حقوق بشر. اما کافی‌ست چشم باز کنی و به اطرافت نگاه بیندازی. برابری؟ کجاست؟ در کدام خیابان، در کدام مدرسه، در کدام بیمارستان، در کدام دادگاه؟ برابری فقط یک واژه است. یک شعار. یک دروغ شیرین برای آرام کردن وجدان‌های خفته. واژه‌ای که بر دیوارها نقش بسته، اما در دل‌ها جایی ندارد. واژه‌ای که در قانون آمده، اما در زندگی غایب است.

هیچ‌کس سفید یا سیاه به دنیا نیامده چون خواسته. هیچ‌کس فقیر یا ثروتمند زاده نشده چون انتخاب کرده. اما همین ویژگی‌های ناخواسته، سرنوشت انسان‌ها را رقم می‌زنند. یکی با پوست روشن و پاسپورت قدرتمند، در بیمارستانی مدرن به دنیا می‌آید و دیگری با پوست تیره، در چادری پاره در دل جنگ.

یکی از کودکی با اسباب‌بازی‌های هوشمند بزرگ می‌شود دیگری با زباله‌گردی. یکی در مدرسه‌ای با معلم‌های متخصص درس می‌خواند، دیگری در کلاسی بی‌پنجره با کتاب‌های کهنه. و بعد، دنیا از آن‌ها می‌خواهد رقابت کنند. می‌گوید: تلاش کن، موفق شو، شایسته باش. اما این رقابت، از خط شروعی نابرابر آغاز شده. و آن‌که جلوتر ایستاده با لبخند می‌گوید: «من بهترم، چون بیشتر تلاش کردم.»

شایستگی؟ این واژه هم دیگر بوی فریب می‌دهد. چون شایستگی بدون فرصت فقط یک توهم است. کسی که در فقر، تبعیض، یا جنگ بزرگ شده، حتی اگر باهوش‌تر و پرتلاش‌تر باشد، باز هم در این مسابقه‌ی ناعادلانه بازنده است. چون سیستم از قبل برنده‌ها را انتخاب کرده. چون دنیا به بعضی‌ها بیشتر داده، و بعد از همه می‌خواهد با هم مسابقه دهند. این شایستگی بیشتر شبیه توجیهی‌ست برای حفظ امتیازات. توجیهی برای تحقیر آن‌هایی که عقب مانده‌اند، نه به‌خاطر کم‌کاری، بلکه به‌خاطر کم‌فرصتی.

برتری‌طلبی امروز دیگر فریاد نمی‌زند. نجیب شده. شیک شده. در لباس شایسته‌سالاری، در قالب برندهای لوکس در زبان رسانه‌ها، در سکوت دانشگاه‌ها. اما هنوز همان است تحقیر دیگران برای اثبات خود. هنوز همان است ساختن برج‌های بلند بر شانه‌های له‌شده‌ی دیگران. هنوز همان است نگاه از بالا، قضاوت از دور، و بی‌تفاوتی از نزدیک.

و بدتر از همه، این‌که خیلی‌ها باور کرده‌اند. باور کرده‌اند که اگر کسی فقیره لابد کم‌کار است. اگر کسی مهاجر است، لابد بی‌فرهنگ است. اگر کسی زن است، لابد ضعیف است. اگر کسی سیاه است، لابد خطرناک است. این باورها، از دیوارهای ذهن شروع می‌شوند و به دیوارهای واقعی زندان، مرز، تبعیض و جنگ ختم می‌شوند. این باورها، نه‌تنها انسان‌ها را از هم جدا می‌کنند، بلکه انسانیت را از درون می‌پوسانند.

برابری وجود ندارد، چون بعضی‌ها نمی‌خواهند وجود داشته باشد. چون برابری، تهدیدی‌ست برای امتیازاتشان. چون اگر همه برابر باشند دیگر کسی نمی‌تواند برتر باشد. و این برای آن‌ها که به برتری معتادند، غیرقابل تحمل است. آن‌ها برابری را نمی‌خواهند چون برابری یعنی تقسیم قدرت، تقسیم ثروت، تقسیم فرصت و این یعنی پایان سلطه.

این روایت از زندگی یک دروغ است. دروغی که قرن‌هاست تکرار می‌شود. دروغی که با خون نوشته شده، با اشک شسته شده و با سکوت ما ادامه یافته. دروغی که در تاریخ جا خوش کرده در سیاست نهادینه شده، و در فرهنگ تزریق شده. دروغی که هر روز، با لبخندی محترمانه، بازتولید می‌شود.

و شاید، فقط شاید، اگر این دروغ را فریاد بزنیم و از سکوت دست بکشیم روزی برسد که برابری دیگر افسانه نباشد. روزی که واژه‌ها به واقعیت تبدیل شوند.

این پایان هنوز نوشته نشده، اما قلم در دست ماست.

و

برابریحقوق بشرانسانیتجامعه
۶
۲
quill(:
quill(:
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید