
دنیا همیشه برایم غریبه بوده،
انگار هیچگاه جایی در آن نداشتهام.
شب میآید، روز میرود...
و در این رفتوآمد بیپایان،
نه نشانی از خوشبختی مییابم،
نه ردپایی از خنده.
همهچیز سرد است و خاموش،
گویی روح من در جهانی دیگر پرسه میزند،
جهانی بینسبت با این خاک و این زمان.
اینجا هر لحظه باریست بر دوش،
و من تنها،
تماشاگر فراموششدهایم
میان سکوتی بیانتها...
):