امروز بعد از ۱۳ سال سگدو زدن اینور و اونور، به مدیرم گفتم: «پوزیشن من رو عوض کن.» خیلی راحت زل زد تو چشمام و گفت: «نه، عوض نمیکنم... تو جات همینجا خوبه.»
این حرفش، انگار مهر تاییدی شد روی یه باورِ نفرینشده تو ذهنم؛ اینکه یقهی من همینجا سفت چسبیده شده و باید تو همین سطح بپوسم.
کار قرار بود به آدم ذوق و شوق بده، ولی واسه من شده نفرت و خستگی. دقیقاً تو حالت دومم. جایی ایستادم که نه دیگه میدونم راهم چیه، نه میدونم اصلاً چی برام خوبه. فقط دارم به خاطر شرایط تحمل میکنم؛ تحملی که شمارش معکوسش شروع شده و داره تموم میشه.
ریشهی این درجا زدنِ لعنتی از ۱۹ سالگی شروع شد. پدرم آدم سنتیای بود؛ از اونایی که بچهاش رو لای پر قو بزرگ نمیکنه. دلش میرسید میداد، دلش هم نمیخواست خیلی راحت میگفت ندارم. ۱۹ سالم که شد برگشت گفت: «همسنوسالای تو دارن خودشون خرجشون رو درمیآرن.» واسه پول دادن طرز فکرش مدرن میشد، ولی واسه بیرون رفتن و تفریح با دوستام، میشد یه مرد غیرتی و متعصبِ سنتی. از همون ۱۹ سالگی، همزمان با درس، منشیگری رو شروع کردم. کمالگرا بودم و این شغل رو درخور خودم نمیدیدم، واسه همین میخواستم پرواز کنم؛ اما هر بار که اومدم رشد کنم، انگار خدا یقهام رو گرفت و گفت: «نه، تو باید همینجا بمونی!»
شرکتها سابقهی کار اداریام رو میدیدن و بالهام رو میچیدن: «چون این کار رو بلدی، بیا همین رو انجام بده.» منم که دنبال پول بودم و نمیخواستم دستم جلوی کسی دراز باشه، قبول میکردم؛ و این بزرگترین اشتباه زندگیام بود.
وسطِ کاری که ازش متنفر بودم، هی دوره دیدم. کلاس پشت کلاس، هزینه پشت هزینه، به امید اینکه یه بار واسه همیشه از این کارای اداریِ لعنتی کنده بشم. دیجیتال مارکتینگ، گوگلادز، دیتا آنالیز، پایتون مقدماتی و پیشرفته، اکسل، تولید محتوا با موبایل و این آخری هم هوش مصنوعی جامع... من همهچیز یاد گرفتم، اما چون هیچکدوم رو عملاً دنبال نکردم، همهشون به دست فراموشی سپرده شدن. من همهچیز شدم و هیچچیز نشدم! تهش برگشتم به خانهی اول: اکانت منیجر!
ببینید، این از بیعرضگی من نیست. از سیستم کثیفیه که هر بار گفت: «فلان چیز رو یاد بگیر، راه واسه تو اینجا بازه»، اما بعد از اینکه کارشون راه افتاد، خیلی راحت زدن زیر حرفشون. منم از ترس بیپولی دوباره تن دادم به همین شغل.اما وقتی خستگیِ ۱۳ ساله به روحت هجوم میاره، تحت فشارِ اینهمه دویدن و نرسیدن، بالاخره یه جا به خودت هم شک میکنی. با خودت میگویی: «نکنه واقعاً من بیعرضهام؟ نکنه بلد نیستم؟» نگاه به سنوسالت میکنی و میپرسی: «گیرم یه چیز جدید هم یاد گرفتم، تو این سن دیگه کیه که منو قبول کنه؟!»من امروز از خودم، از این کار و از این سکون متنفرم. اما تو اعماق این تاریکی، هنوز منتظر یه معجزهام. کاش یه دریچهای باز میشد، کاش آدم میتونست خودش نورِ راهِ زندگیِ خودش بشه.
کاش بشه کلید رو دستم بگیرم، بچرخونم و بالاخره یه در باز بشه و ببینم که شد...
بشه و ببینم که شد بباز بشه و ببینم که... بالاخره شد. باشد.